پرسيدن شير از سبب پاى واپس كشيدن خرگوش را
( ( 1297 ) ) شير گفتش تو ز اسباب مرض
اين سبب گو خاص كاينستم غرض
پاى را واپس كشيدى تو چرا ؟
مىدهى بازيچهء واهى مرا ؟
( ( 1298 ) ) گفت آن شير اندرين چه ساكن است
اندر اين قلعه ز آفات ايمن است
يار من بستد ز من در چاه برد
بر گرفتش از ره و بىراه برد
( ( 1299 ) ) قعر چه بگزيد هر كس عاقل است
ز انكه در خلوت صفاهاى دل است
( ( 1300 ) ) ظلمت چه به كه ظلمتهاى خلق
سر نبرد آن كس كه گيرد پاى خلق
( ( 1301 ) ) گفت پيش آز خمم او را قاهر است
تو ببين كان شير در چه حاضر است ؟
( ( 1302 ) ) گفت من سوزيدهام ز ان آتشى
تو مگر اندر بر خويشم كشى
( ( 1303 ) ) تا به پشتىّ تو اى كان كرم
چشم بگشايم به چه در بنگرم
من به پشتى تو تانم آمدن
تو نگه دارم در آن چه بىرسن
( ( 1304 ) ) چون كه شير اندر بر خويشش كشيد
در پناه شير تا چه مىدويد
( ( 1305 ) ) چون كه در چه بنگريدند اندر آب
اندر آب از شير و او در تافت تاب
( ( 1306 ) ) شير عكس خويش ديد از آب تفت
شكل شيرى در برش خرگوش زفت
( ( 1307 ) ) چون كه خصم خويش را در آب ديد
مر و را بگذاشت و اندر چه جهيد
( ( 1308 ) ) در فتاد اندر چهى كو كنده بود
ز انكه ظلمش بر سرش آينده بود
( ( 1309 ) ) چاه مظلم گشت ظلم ظالمان
اين چنين گفتند جمله عالمان
( ( 1310 ) ) هر كه ظالمتر چهش با هولتر
عدل فرموده است بدتر را بتر
( ( 1311 ) ) اى كه تو از ظلم چاهى مىكنى
از براى خويش دامى مىتنى
بر ضعيفان گر تو ظلمى مىكنى
دان كه اندر قعر چاه بىبنى
( ( 1312 ) ) گرد خود چون كرم پيله بر متن
بهر خود چه مىكنى اندازه كن
( ( 1313 ) ) مر ضعيفان را تو بىخصمى مدان
از نبى إذ جاء نصر الله بخوان