در تأديب و رياضت و تزكيهء درون بكوش تا نورانيت درونى در تو ايجاد شود ، آن گاه كه اين روشنايى درونى براى تو دست داد حقايق را درك خواهى كرد .
مىگويد : ممكن است بگوييد شناسايى حقايق روى چه علت احتياج به فروزان شدن نور درونى دارد ؟ پاسخ سؤال شما روشن است ، زيرا مىتوانيد با مقايسه جهان درونى به جهان برونى اين اصل را درك كنيد كه تنها نور است كه مىتواند اشياء را براى ما قابل ديدن بسازد ، آيا ما مىتوانيم در جهان فيزيكى بدون نور رنگها را تشخيص بدهيم ؟ البته نه ، همچنين براى ديدن حقايق درونى نيز به تابش نورى عالىتر احتياج داريم . بسيار خوب آيا همين نور درونى مىتواند عالىترين حقيقت ( عقل كلى ) را كه زير بناى جهان هستى است ببيند ؟ مىگويد : البته نه ، چنان كه نور فيزيكى نمىتوانست حقايق درونى را قابل رويت بسازد ، همچنان نور درونى ابتدايى هم نمىتواند زير بناى حقايق درونى را قابل مشاهده بسازد ، ولى نور ديگرى داريم كه همين نور ابتدايى در مقابل آن مانند حقيقتى است كه بايستى با نور شناخته شود ، اين همان نور الهى است . اين نور الهى ديگر مخلوط به روشنايىهاى عقل جزئى و حواس نيست كه ساخته شدهء عقل كل باشد ، و نتواند عقل كل را درك كند ، اين نور الهى است كه نه تنها عقل كل را در مىيابد بلكه مىتواند قلب شما را مانند جايگاهى براى خداوند بزرگ آماده بسازد .
ملاحظه مىشود كه جلال الدين تا اينجا چه مطالب فوق العاده با عظمت را در باره عقل كه همگى مربوط به يكديگر بودند بيان نمود .
در اين نقطه جلال الدين كمى توقف كرده در بارهء اصل « شناسايى اضداد با يكديگر » گفتگو مىكند :
( ( 1133 ) ) پس به ضد نور دانستى تو نور
ضد ضد را مىنمايد در صدور
در همين گفتگوى مختصر كه يكى از حساسترين مسائل حكمت الهى خود را به جلال الدين عرضه كرده است مانند اين كه خود به خود حل مىشود و از بين مىرود . مىگويد : اين كه در امتداد قرون و اعصار افكار بشرى خود را به زحمت انداخته مىخواهند حقيقت خدا را مانند يك نمود فيزيكى بشناسند و همواره ناتوان و مضطرب و متحير گشتهاند ، اگر