نگريستن عزرائيل بر مردى و گريختن او در سراى حضرت سليمان و تقرير ترجيح توكل بر جهد و كوشش
( ( 956 ) ) ساده مردى چاشتگاهى در رسيد
در سرا عدل سليمانى دويد
( ( 957 ) ) رويش از غم زرد و هر دو لب كبود
پس سليمان گفت اى خواجه چه بود ؟
( ( 958 ) ) گفت عزرائيل در من اين چنين
يك نظر انداخت پر از خشم و كين
( ( 959 ) ) گفت هين اكنون چه مىخواهى بخواه
گفت فرما باد را اى جان پناه
( ( 960 ) ) تا مرا ز ينجا به هندستان برد
بو كه بنده كان طرف شد جان برد
( ( 961 ) ) نك ز درويشى گريزانند خلق
لقمهء حرص و امل ز انند خلق
( ( 962 ) ) ترس درويشى مثال آن هراس
حرص و كوشش را تو هندستان شناس
( ( 963 ) ) باد را فرمود تا او را شتاب
برد سوى خاك هندستان بر آب
( ( 964 ) ) روز ديگر وقت ديوان و لقا
شه سليمان گفت عزرائيل را
( ( 965 ) ) كان مسلمان را به خشم از چه سبب
بنگريدى باز گو اى پيك رب
اى عجب اين كرده باشى بهر آن
تا شود آواره او از خان و مان ؟
گفتش اى شاه جهان بىزوال
فهم كژ كرد و نمود او را خيال
( ( 966 ) ) من و را از خشم كى كردم نظر
از تعجب ديدمش در رهگذر
( ( 967 ) ) كه مرا فرمود حق كامروز هان
جان او را تو به هندستان ستان
ديدمش اينجا و بس حيران شدم
در تفكر رفته سر گردان شدم
( ( 968 ) ) از عجب گفتم گر او را صد پر است
زو به هندستان شدن دور اندر است
چون به امر حق به هندستان شدم
ديدمش آن جا و جانش بستدم
( ( 969 ) ) تو همه كار جهان را همچنين
كن قياس و چشم بگشا و ببين
( ( 970 ) ) از كه بگريزيم از خود اى محال
از كه بر تابيم از حق اين و بال