( ( 889 ) ) ذوق جنس از جنس خود باشد يقين
ذوق جزو از كل خود باشد ببين
( ( 890 ) ) يا مگر آن قابل جنسى بود
چون به دو پيوست جنس او شود
( ( 891 ) ) همچو آب و نان كه جنس ما نبود
گشت جنس ما و اندر ما فزود
( ( 892 ) ) نقش جنسيت ندارد آب و نان
ز اعتبار آخر آن را جنس دان
( ( 893 ) ) ور ز غير جنس باشد ذوق ما
آن مگر مانند باشد جنس را
( ( 894 ) ) آن كه مانند است باشد عاريت
عاريت باقى نماند عاقبت
( ( 895 ) ) مرغ را گر ذوق آيد از سراى
چون رسد در وى گريزد جويد آب
( ( 897 ) ) مفلسان گر خوش شوند از زرّ قلب
ليك آن رسوا شود در دار ضرب
( ( 898 ) ) تا زر اندوديت از ره نفكند
تا خيال كژ تو را چه نفكند
( ( 899 ) ) از كليله باز خوان اين قصه را
و اندر آن قصه طلب كن حصه را
ترجمه ابيات عربى
( ( 882 ) ) « تا إليه يصعد أطياب الكلم
صاعدا منا الى حيث علم » (
كلمات پاكيزه به سوى او صعود مىكند ، صعود مىكند به جايى كه خدا مىداند يا « به جايى كه از نظر عقل و منابع اسلامى دانسته شده است » ( جهان روحانى الهى )
( ( 883 ) ) ترتقي انفاسنا بالمنتقى
متحفا منا الى دار البقا (
انفاس ما به وسيله تزكيه شدن آنها در حالى كه مانند تحفهاى است از ما به سوى سراى ابديت ارتقاء پيدا مىكند ) در اين بيت جلال الدين از نظر ارتباط انسانهاى رشد يافته با خدا ، مضمون بسيار عالى را بيان مىكند ، زيرا او مىگويد : هنگامى كه سخنان ما پاكيزه بوده باشد به سوى عالم ملكوت صعود مىكند ، و همچنين نفسهاى ما هنگامى كه در حال هشيارى به هدف هستى و توجه به آفرينندهء هستى كشيده مىشود ، در حقيقت مانند تحفه گران بهايى به سوى خدا و ابديت روانه مىگردد .
آيا مىتوان رابطهاى بهتر از اين ميان انسان و خدا تصور كرد كه در هر نفس كه