طنز و انكار كردن پادشاه جحود و نصيحت ناصحان او را
( ( 870 ) ) ناصحان گفتند از حد مگذران
مركب استيزه را چندين مران
بگذر از كشتن مكن اين فعل بد
بعد از اين آتش مزن در جان خود
( ( 871 ) ) ناصحان را دست بست و بند كرد
ظلم را پيوند در پيوند كرد
( ( 872 ) ) بانگ آمد كار چون اين جا رسيد
پاى دار اى سگ كه قهر ما رسيد
( ( 873 ) ) بعد از آن آتش چهل گز بر فروخت
حلقه گشت و آن جحودان را بسوخت
( ( 874 ) ) اصل ايشان بود آتش ز ابتدا
سوى اصل خويش رفتند انتها
( ( 875 ) ) هم ز آتش زاده بودند آن فريق
جزوها را سوى كل باشد طريق
هم ز آتش زاده بودند آن خسان
حرف مىراندند از نار و دخان
( ( 876 ) ) آتشى بودند مؤمن سوز و بس
سوخت خود را آتش ايشان چو خس
( ( 877 ) ) آن كه بوده است امّه الهاويه ( 1 ) هاويه آمد مر او را زاويه
( ( 878 ) ) مادر فرزند جوياى وى است
اصلها مر فرعها را در پى است
( ( 879 ) ) آب اندر حوض اگر زندانى است
باد نشفش مىكند كان كانى است
( ( 880 ) ) مىرهاند مىبرد تا معدنش
اندك اندك تا نبينى بردنش
( ( 881 ) ) وين نفس جانهاى ما را همچنان
اندك اندك دزدد از حبس جهان
( ( 882 ) ) تا إليه يصعد أطياب الكلم
صاعدا منا الى حيث علم
( ( 883 ) ) ترتقي انفاسنا بالمنتقى
متحفا منا الى دار البقا
( ( 884 ) ) ثم تأتينا مكافات المقال
ضعف ذلك رحمة من ذى الجلال
( ( 885 ) ) ثم يلجينا الى امثالها
كى ينال العبد مما نالها
( ( 886 ) ) هكذا تعرج و تنزل دائما
ذا فلا زالت عليه قائما
( ( 887 ) ) پارسى گوييم يعنى اين كشش
ز ان طرف آيد كه آمد اين چشش
( ( 888 ) ) چشم هر قومى به سويى مانده است
كان طرف يك روز ذوقى رانده است
هامش
( 1 ) هاويه يكى از دركات دوزخ است . .