عتاب كردن جحود آتش را كه چرا نمىسوزى
( ( 823 ) ) رو به آتش كرد او كاى تند خو
آن جهان سوز طبيعى خوت كو
( ( 824 ) ) چون نمىسوزى چه شد خاصيتت ؟
يا ز بخت ما دگر شد نيتت ؟
( ( 825 ) ) مىنبخشايى تو بر آتش پرست
آن كه نپرستد تو را او چون برست
( ( 826 ) ) هرگز اى آتش تو صابر نيستى
چون نسوزى چيست قادر نيستى ؟
( ( 827 ) ) چشم بند است اى عجب يا هوش بند
چون نسوزاند چنين شعلهء بلند ؟
( ( 828 ) ) جادويى كردت كسى يا سيمياست ؟
يا خلاف طبع تو از بخت ماست ؟
( ( 829 ) ) گفت آتش من همانم آتشم
اندر آ تا تو ببينى تابشم
( ( 830 ) ) طبع من ديگر نگشت و عنصرم
تيغ حقم هم به دستورى برم
( ( 831 ) ) بر در خرگه سگان تركمان
چاپلوسى كرده پيش ميهمان
( ( 832 ) ) ور به خرگه بگذرد بيگانه رو
حمله بيند از سگان شيرانه او
( ( 833 ) ) من ز سگ كم نيستم در بندگى
كم ز تركى نيست حق در زندگى
( ( 834 ) ) آتش طبعت اگر غمگين كند
سوزش از امر مليك دين كند
( ( 835 ) ) آتش طبعت اگر شادى دهد
اندر او شادى مليك دين نهد
( ( 836 ) ) چون كه غم بينى تو استغفار كن
غم به امر خالق آمد كار كن
( ( 837 ) ) چون بخواهد عين غم شادى شود
عين بند پاى آزادى شود
( ( 838 ) ) باد و خاك و آب و آتش بنده اند
با من و تو مرده با حق زنده اند
( ( 839 ) ) پيش حق آتش هميشه در قيام
همچو عاشق روز و شب پيچان مدام
( ( 840 ) ) سنگ بر آهن زنى آتش جهد
هم به امر حق قدم بيرون نهد
( ( 841 ) ) آهن و سنگ ستم بر هم مزن
كاين دو مىزايند همچون مرد و زن
( ( 842 ) ) سنگ و آهن خود سبب آمد و ليك
تو به بالاتر نگر اى مرد نيك
( ( 843 ) ) كاين سبب را آن سبب آورد پيش
بىسبب هرگز سبب كى شد ز خويش