( ( 710 ) ) رو به معنا كوش اى صورت پرست
ز انكه معنا بر تن صورت پر است
( ( 711 ) ) همنشين اهل معنا باش تا
هم عطا يا بى و هم باشى فتا ( 1 ) ( ( 712 ) ) جان بىمعنى در اين تن بىخلاف
هست همچون تيغ چوبين در غلاف
( ( 713 ) ) تا غلاف اندر بود با قيمت است
چون برون شد سوختن را آلت است
( ( 714 ) ) تيغ چوبين را مبر در كارزار
بنگر اول تا نگردد كار زار
( ( 715 ) ) گر بود چوبين برو ديگر طلب
ور بود الماس پيش آ با طرب
( ( 716 ) ) تيغ در زرادخانه اولياست ( 2 ) ديدن ايشان شما را كيمياست
( ( 717 ) ) جمله دانايان همين گفتند همين
هست دانا رحمة للعالمين
( ( 718 ) ) گر انارى مىخرى خندان بخر
تا دهد خنده ز دانهء او خبر
( ( 719 ) ) اى مبارك خنده اش كو از دهان
مىنمايد دل چو در از درج جان ( 3 ) ( ( 721 ) ) نار خندان باغ را خندان كند
صحبت مردانت چون مردان كند
( ( 720 ) ) نامبارك خندهء آن لاله بود
كز دهان او سواد دل نمود
يك زمانى صحبتى با اولياء
بهتر از صد ساله طاعت بىريا
( ( 722 ) ) گر تو سنگ صخره و مرمر بوى
چون به صاحب دل رسى گوهر شوى
( ( 723 ) ) مهر پاكان در ميان جانشان
دل مده الا به مهر دل خوشان
( ( 724 ) ) كوى نوميدى مرو اميدهاست
سوى تاريكى مرو خورشيدهاست
( ( 725 ) ) دل تو را در كوى اهل دل كشد
تن تو را در حبس آب و گل كشد
( ( 726 ) ) هين غذاى دل طلب از هم دلى
رو بجو اقبال را از مقبلى
دست زن در ذيل صاحب دولتى
تا ز افضالش بيابى رفعتى
صحبت صالح تو را صالح كند
صحبت طالح تو را طالح كند ( 4 )
هامش
( 1 ) فتا ، فتى جوان ، گاهى به جوانمرد به معناى راد مرد گفته مىشود . .
( 2 ) زرادخانه جايگاه اسلحه و مهمات نظامى و ذخائر جنگى . .
( 3 ) درج جايگاه و جعبه كوچك كه جواهر و فلزات گرانبها را در آن مىگذارند . .
( 4 ) طالح تبه كار . .