به اين جهان رنگ و صورت قدم بگذاريم ، در يك حالت بساطت به سر مىبرديم ، نزول ما به اين جهان ما را گرفتار و اسير علايق جسمانيات كرده است . ما مانند آفتاب يك گوهر بيش نبوديم ، ما مانند آب صافى هيچ گونه گرهى نداشتيم .
از آن هنگام كه پا به صحراى وجود گذاشتيم آن نور خالص و بىپيچ و خم ، تعدد و رنگهاى گوناگون بر خود گرفت ، و مانند سايه هاى كنگره شماره هاى براى خود ايجاد كرد .
بياييد كنگرهء طبيعت را ويران كنيم تا اين تمايزات طبيعى و اين گره ها كه موجب تاريك و روشن بودن آن نور خالص شده است از بين برود .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 330
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٣٣٠