كه جاندار از جان خود دفاع مىكند .
ساختمان مغزى ما طورى است كه زمان را انتزاع مىكند و كششى از آن درمىيابد . . . اگر پديدهء نظم و اين كه جهان نظمى دارد ، در ذهن انسانى به طور اصيل وجود نداشت ، چگونه افراد انسانى از آغاز زندگى در صدد كشف چگونگى اين نظم و ترتيب بر آمدهاند ؟ بدين جهت است كه نمىتوان گفت جلال الدين هيچ گونه توجهى به حواس ظاهرى و اهميت فعاليت آن نداشته است ، لذا در ابيات آينده بارها در حال تعجب خواهد پرسيد : كه اين مردم چرا از نيروهاى خدا دادى كه در كالبد آنها بوديعت نهاده است بهره بردارى نمىكنند ؟
دو تشبيه عالى
1 - گوش ظاهرى را كه صبح تا شام مشغول شنيدن مطالب بىپايه بوده و فعاليتهايش فقط منحصر در شنيدن چيزهايى است كه براى منافع مادى او مفيد است ، به پنبه گوش باطنى تشبيه مىكند .
2 - جهان طبيعت و نمودهاى آن را به خشكى تشبيه مىكند ، زيرا اين جهان مادى داراى نيرويى نيست كه جنبهء ما وراى طبيعى ما را بروياند ، در صورتى كه جهان درونى ما مىتواند با جهان ما وراى طبيعى تماس بگيرد و مانند آب كه نباتات را مىروياند جهان درونى ما هم مىتواند هسته هاى ملكوتى ما را به روياند و بپروراند .
تفسير ابيات
البته مطالبى كه در اين ابيات تذكر داده شده است ، نمىتواند گفتگوى وزير حيله گر بوده باشد ، زيرا او از سكوت خويش مىخواست بهره بردارى سياسى كند كه در پيش گرفته بود ، ولى مىدانيم كه جلال الدين گاهى در مثنوى فقط به تشابه صورى قناعت كرده ، با يك ربط ظريف