( ( 534 ) ) گاو كه بود ؟ تا تو ريش او شوى
خاك چبود ؟ تا حشيش او شوى
زر و نقره چيست تا مفتون ( 1 ) شوى ؟
چيست صورت تا چنين مجنون شوى ؟
اين سرا و باغ تو زندان توست
ملك و مال تو بلاى جان توست
آن جماعت را كه ايزد مسخ كرد
آيت تصويرشان را نسخ كرد ( 2 ) ( ( 535 ) ) چون زنى از كار بد شد روى زرد
مسخ كرد او را خدا و زهره كرد
( ( 536 ) ) عورتى را زهره كردن مسخ ( 3 ) بود
خاك و گل گشتن چه باشد اى عنود
( ( 537 ) ) روح مىبردت سوى چرخ برين
سوى آب و گل شدى در اسفلين
( ( 538 ) ) خويشتن را مسخ كردى از سفول
ز ان وجودى كه بد او رشك عقول
( ( 539 ) ) پس بتر زين مسخ كردن چون بود
پيش آن مسخ اين به غايت دون بود
( ( 540 ) ) اسب همت سوى اختر تاختى
آدم مسجود را نشناختى
( ( 541 ) ) آخر آدم زادهاى اى ناخلف
چند پندارى تو پستى را شرف ؟
( ( 542 ) ) چند گويى مىبگيرم عالمى ؟
اين جهان را پر كنم از خود همى ؟
( ( 543 ) ) گر جهان پر برف گردد سر بسر
تاب خور ( 4 ) بگذاردش از يك نظر
( ( 544 ) ) وزر او و وزرا و ( 5 ) چون صد هزار
نيست گرداند خدا از يك شرار ( 6 ) ( ( 545 ) ) عين آن تخييل را حكمت كند
عين آن زهر آب را شربت كند
در خرابى گنجها پنهان كند
خار را گل جسمها را جان كند
هامش
( 1 ) مفتون مبتلا . .
( 2 ) نسخ ، تبديل مطلق را مىگويند ، خواه از پست به عالى يا عالى به پست . .
( 3 ) مسخ تبدل انسانى به صورت حيوان و به طور عموم ، مسخ عبارت است از تبدل از يك نوع به نوع عالى پست . .
( 4 ) تاب خور تابش خورشيد . .
( 5 ) وزر گناه و نتيجه گناه . .
( 6 ) شرار غور آتش . .