او درك نمىكند كه آن چه را كه دنبال كرده است ، سايه مرغى است كه در فضا مشغول پريدن است ، او تير به سوى سايه مىاندازد ، و اين كار را آن قدر تكرار مىكند كه تير تركشش خلاص شود ، يعنى عمر انسانى با اين سايه گيرىها سپرى مىگردد ، آن گاه كه پرده از ديده گانش برداشته شد ، آن وقت مىفهمد كه سايه ها را دنبال مىكرد .
مسئلهء ديگرى در اين جا وجود دارد ، و آن عبارت است از اين كه تمام حقايق جهان كه براى ما اصيل جلوه مىكنند ، سايه هاى آن حقايق هستند كه جنبهء ما وراى طبيعى دارند ، و اين نظريهاى است كه به نظريهء « مثل » افلاطونى معروف است ، و چون جلال الدين در آينده ابياتى در بارهء اين موضوع خواهد گفت ، لذا ما بحث مشروح را به آن موارد موكول مىكنيم .
بالاخره جلال الدين يك اصل اساسى را براى انسان پيش نهاد مىكند و مىگويد : اگر مىخواهيد از اين سايه هاى اصيل نما رهايى بيابيد ، و عمر عزيز را بدون نتيجه سپرى نكنيد ، سايهء خداوندى را جستجو كنيد ، اين سايه اصيلترين حقايق است ، و اساسىترين واقعيات را به شما خواهد آموخت . اگر كسى بتواند در زير اين سايه آرامش پيدا كند ، او مانند مردگان در طبيعت است ولى زنده در سايهء خداوندى .
در تحريص متابعت ولى و مرشد
( ( 424 ) ) دامن او گير زودتر بىگمان
تا رهى از آفت آخر زمان
( ( 425 ) ) كيف مدّ الظل نقش اولياست
كو دليل نور خورشيد خداست
( ( 426 ) ) اندر اين وادى مرو بىاين دليل
لا احب الآفِلِينَ گو چون خليل
( ( 427 ) ) روز سايهء آفتابى را بياب
دامن شه شمس تبريزى بتاب
( ( 428 ) ) ره ندانى جانب اين سور ( 1 ) و عرس ( 2 ) از ضياء الحق حسام الدين بپرس
هامش
( 1 ) سور شادى . .
( 2 ) عرس عروس ، و مقصود در اين جا نهايت شادمانى است . .