« خلاصه كردن عالم خلقت در يك موجود ، و بزرگ كردن يك موجود تا مقام خدايى ، عشق يعنى اين » . ( 1 ) سپس مىگويد : اگر چه انسان در بارهء عشق گفتگوى زبانى داشته باشد تا حدودى اين نمود را روشن خواهد كرد ، ولى بهتر اين است كه عشق در همان نهانگاه درونى ما زبانه بكشد ، زيرا شعلهء نورانى آن بهتر نشان مىدهد تا الفاظ محدود . و آن گاه در بارهء ناتوانى عقل از شرح قضيهء عشق بيت ذيل را مىگويد :
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
جلال الدين در ديوان شمس گفته است :
عشق را از كس مپرس از عشق پرس
عشق خود خورشيد جان است اى پسر
ترجمانى منش محتاج نيست
عشق خود را ترجمان است اى پسر
در بارهء اين كه عقول جزيى بشرى نبايد در بارهء عشق و ارزيابى آن كوچكترين دخالت نمايد ، جلال الدين بارها گفتگو كرده ، گاهى استدلالاتى هم در اين موضوع بيان نموده است ، و ما تدريجا در آينده مشاهده خواهيم كرد . يك شاعر ديگر گفته است :
خرد مومين قدم وين راه تفته
خدا مىداند و آن كس كه رفته
يكى از آن مطالب كه در باره آشكار بودن ذاتى عشق ، مورد استناد قرار مىدهد در همين ابيات ديده مىشود كه مىگويد :
( ( 116 ) ) آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وى رخ متاب
عشق از تعريف بىنياز است
ابو الطيب متنبى مىگويد :
و إذا استطال الشيء قام بنفسه
و صفات نور الشمس تذهب باطلا
هامش
( 1 ) بىنوايان ج 2 ، ص 269 ، چاپ نهم . .