( ( 134 ) ) تو مگر خود مرد صوفى نيستى
نقد را از نسيه خيزد نيستى
( ( 135 ) ) گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
خود تو در ضمن حكايت گوش دار
( ( 136 ) ) بهتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران
( ( 137 ) ) گفت مكشوف و برهنه بىغلول ( 1 ) باز گو رنجم مدهاى بو الفضول ( 2 ) ( ( 138 ) ) پرده بردار و برهنه گو كه من
مىنگنجم با صنم ( 3 ) در پيرهن
( ( 139 ) ) گفتم ار عريان شود او در عيان
نى تو مانى نى كنارت نى ميان
( ( 140 ) ) آرزو مىخواه ليك اندازه خواه
بر نتابد كوه با يك برگ كاه
( ( 141 ) ) آفتابى كز وى اين عالم فروخت
اندكى گر پيش تابد جمله سوخت
تا نگردد خون دل و جان جهان
لب بدوز و ديده بر بند اين زمان
( ( 142 ) ) فتنه و آشوب و خونريزى مجو
بيش از اين از شمس تبريزى مگو
( ( 143 ) ) اين ندارد آخر از آغاز گو
رو تمام اين حكايت باز گو
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست
باز هم مطالبى در بارهء عشق
پادشاه طبيب را به حرم برده پيش كنيز مىنشاند ، از علامات ظاهرى اطلاع پيدا مىكند و گفته ها و كرده هاى اطباى گذشته را نمىپذيرد ، مىگويد : اين دواها كه آنان
هامش
( 1 ) غلول به معناى دخالت در يك چيز ، و به معناى خيانت نيز مىباشد ، و اگر به عنوان جمع غل منظور شود به معناى زنجيرها است كه در گردن اسيران و زندانيان مىگذاشتند . .
( 2 ) فضول به معناى زيادى و انجام كارى بدون استحقاق ، بيع فضولى يعنى فروش كالا بدون اطلاع صاحب كالا . .
( 3 ) صنم بت ، هم عموم بتها را صنم مىگويند ، و هم نام بت مخصوصى بوده است مانند بعل ، هبل ، نسر ، يعوق ، يغوث ، عك ، عزى ، لات ، منات . . . .