داد ، شعرا بجانب مأمون مىآمدند و حضرت را مدح ميكردند و مأمون به جهت اينكه نظريّه اش را در ( انتخاب ) وليعهدى آن حضرت در شعر خود مورد ستايش قرار ميدادند به آنان صله و هديه ميداد ، به همين جهت همهء شعراى معروف آمدند و مدح گفتند جز ابو نواس كه نيامد و حضرت را هم مدح نكرد ، او بر مأمون وارد شد و مأمون پرسيد كه : اى ابا نواس ! تو خود منزلت علىّ بن موسى را نسبت به من ميدانى و آن مقامى را كه اكنون وى داراست ميدانستى ، پس چرا او را بدين مقام اكرام نكردى ؟ و براى چه مدح او را بتأخير انداختى و با اينكه شاعر زمان خود هستى و در شعر بر ديگران سيادت و آقائى دارى وى را مدح نكردى ؟
ابو نواس لب گشود و گفت :
قيل لى انت اوحد النّاس طرا
في فنون من الكلام النّبيه
لك من جوهر الكلام بديع
يثمر الدّر في يدي مجتنيه
فعلى ما تركت مدح ابن موسى
و الخصال التى تجمّعن فيه
قلت : لا اهتدي لمدح امام
كان جبريل خادما لأبيه
حاصل معنى اينكه : به من گفتهاند كه تو از جميع افراد مردم در فنّ سخنورى ممتازتر و نكته سنجترى ، و تو راست از سخن و كلام هر چه شگفتتر و در خور تحسينتر ، و تعجبآورتر كه براى شنوندهء آن چونان درى است كه