او در صفحه 50 مىگويد : روايت ابى اليعفور ، و در صفحهء 65 ، كتابِ ضياءالصالحين را به آقاى خويى نسبت مىدهد ، با اينكه آن ، كتاب معروفى است در ادعيه و زيارات از حاج محمّد صالح جوهرچى و كتاب آقاى خويى منهاج الصالحين است .
اينها همه حاكى از آن است كه وى نه تنها فقيه مجتهد نيست كه فضلى هم ندارد .
امّا پاسخ اين پندار او كه « دوستش سيّد موسى موسوى را نمونهاى مناسب در كنار نهادن انحرافى مىداند كه بر تفكّر شيعه عارض شده است و در پىِ انتشار كتاب احمد كاتب با نام تطوّر الفكر الشيعى و مطالعهء آن دريافته كه نوبت او در گفتن سخن حق فرا رسيده » چنين است :
ما از كسى كه ادّعاى فقاهت و اجتهاد مىكند به شگفتى مىافتيم كه چگونه اسوهء خود را اين دو نفرى برمىگزيند كه نه به علم شناخته شدهاند نه به فضل ، و رفتار آن دو او را به اين حقيقت رسانده كه نوبت او در گفتنِ سخنِ حق فرا رسيده ، در حالى كه يك فقيه بايد در تشخيص تكليف و شناخت و وظيفه و آنچه بر او بايسته و نبايسته است آزاد باشد و روا نيست از ديگرى تقليد كند .
از اين گذشته آنچه سيد موسى موسوى در كتاب خود الشيعة والتصحيح و احمد كاتب در كتاب خود تطوّر الفكر الشيعى نوشته جز اباطيل نيست و اين بر طلبههاى معمولى هم پوشيده نيست ، چه رسد به كسى كه ادّعاى اجتهاد و فقاهت دارد .
اينكه نويسنده در عراق به سر مىبَرد و آن دو در خارج عراق ، ميان
الرد الوجيز على كتاب ' لله ثم للتاريخ '" ( افشاى يك توطئه ) ( فارسى ) " — صفحة 23
مساهمون: الشيخ علي آل محسن
ص٢٣