بود ، غير از مهترش ، به هيچكس سوارى نمىداد ؛ امّا همينكه زين و يراق شاهى بر پشتش گذاشته شد ، ديگر از آن نرنجيد . بدينسان تنها رام اسكندر شده ، از او فرمان مىبرد و جثهاش را خم مىكرد تا اسكندر بر زين سوار شود .
( 7 ) بهخاطر ارزش اين حيوان ، خشم وجود شاه را فرا گرفت و دستور داد درختان اين سرزمين را قطع كنند . از ديگر سوى ، از طريق اشخاصى كه به گويش محلى تكلم مىكردند اعلام كرد كه اگر اسب را برنگردانند ، سرزمينشان كاملا ويران و مردمانش از دم تيغ گذرانده خواهند شد .
( 8 ) تهديد بىدرنگ اجرا شد و بربرها ، هراسناك ، اسب را بازگردانده ، به همراه آن هداياى نفيسى آوردند ؛ به علاوه ، 50 تن را براى طلب بخشش فرستادند .
اسكندر ، از ميان اين مردان ، برجستهترين افراد را گروگان گرفت .
77 .
( 1 ) وقتى اسكندر به هيركانى بازگشت ، ملكهى آمازونها « 1 » به ديدارش آمد . وى نامش تالس تريس « 2 » بود و بر سرزمينى كه بين فاز « 3 » و ترمودون « 4 » گسترده شده بود ، حكم مىراند « 5 » . تالس تريس از زيبايى و توان جسمى بىنظيرى برخوردار بود و
هامش
( 1 ) .( Amazones )؛ ملتى كه همهى افراد آنان از زنان تشكيل مىشد و كشورشان در شمال ، يعنى در دامنههاى قفقاز يا در تراس يا در جلگههاى ساحل چپ دانوب قرار داشت . ادارهى سرزمين به دست خود آنها و بدون يارى مردان صورت مىگرفت و اختيار همهى كارها به عهدهى ملكه بود . آنان را از آن جهت آمازون ( يعنى كسانى كه پستان ندارند ) مىناميدند كه يكى از پستانهاى خود را بريده تا هنگام استفاده از تير و كمان به زحمتى دچار نشوند .
( 2 ) .Thalestris( 3 ) .Phase( 4 ) .Thermodon( 5 ) . ن . ك به :E . mederer , op . cit . , pp . 84 - 93كنت كورث ( 6 ، 5 ، 24 - 32 ) و ژوستن ( 12 ، 3 ؛ 2 ، 4 ) نيز آن را روايت كردهاند . پلوتارك ( اسكندر ، 46 ، 1 ) اظهار مىدارد كه پوليكلت ، اونزىكريتوس( Onesicritos )و كليتارك نيز آن را روايت كردهاند ، اما خاطرنشان مىسازد كه بسيارى از مورّخان ( خارس ، پتولمه اوّل ، آريستوبول ، دوريس( Douris )و غيره ) آن را خيالى مىپندارند . پلوتارك ( اسكندر ، 46 ، 2 ) و آريان ( 7 ، 13 ، 2 ) - دو مورّخ خردگرا - كوشيدند ريشهى تاريخى اين افسانه را بيابند . آيا نمايندهى يك شاه سكايى آن سوى ياركسارتس ، دخترش را به اسكندر تقديم مىكند ؟ آيا سهمى از 100 زن سكايى است كه خشترپاون ماد به شاه تقديم كرده است ؟
نويسندهاى ( شايد اونزيكريتوس يا پوليكلت ) براين باور بوده است كه اسكندر مىبايست با آمازونها برخورد كرده باشد ، زيرا نياكانش ، آشيل و هراكلس - هر دو - با اين مردمان افسانهاى نبرد كرده بودند . تئوفان ميتيلنى نيز هنگام شرح لشكركشىهاى پومپه به قفقاز از آمازونها ياد مىكند .