تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
زن خداحافظى كرد و رفت . پدرم گفت : تاكنون نشنيده بودم كه انسانى از چنين چيزهايى بپرسد . دنبالش كن و ببين به كدام خانه مىرود . گفت پس زن را دنبال كردم تا به خانه‌ى بشر بن حارث وارد شد و فهميدم كه خواهر اوست . برگشتم و به پدرم گفتم . و او گفت كه غير ممكن بود كه چنين زنى خواهر بشر حارث نباشد . مصنّف گفت : اين زنى كه از احمد بن حنبل سؤال پرسيده ، مخّه بود و من حكايت ديگرى را از وى نقل مىكنم كه بىشباهت به اين حكايت نيست . عبد اللّه بن حنبل در بغداد گفت : مخّه خواهر بشر بن حارث روزى نزد پدرم آمد و گفت : من زنى هستم كه تمامى مال من دو دانگ است . پشم مىخرم و آن را مىريسم و آن را به قيمت نيم درهم مىفروشم و از اين جمعه تا جمعه‌ى ديگر به دانگى روزى خود را تأمين مىكنم . بارى ابن طاهر طائف گذر مىكرد و مشعلى در دست داشت . پس ايستاد و با سربازان لشكر سخن گفت . من فرصت را مغتنم شمردم و در زير نور مشعل نخ فراوانى را ريسيدم . پس مشعل ناپديد شد و من دريافتم كه خداى را در اين مورد مطالبتى است . پس مرا از اين خيال خلاص كن كه ان‌شاءاللّه خداوند تو را خلاص گرداند . پس پدرم گفت : دو دانگت را خرج كن ، پس از آن ديگر مالى برايت باقى نمىماند . تا خداوند بهتر از آن را به تو عوض بدهد . عبد اللّه گفت : به پدرم گفتم پدر ! چرا به او نگفتى كه آن مقدار را كه در زير نور مشعل رشته بود از جمله‌ى مال خود خارج كند ؟ پدرم گفت : تأويل پرسش او اين نبود . سپس گفت : اين زن كه بود ؟ گفتم : مخّه خواهر بشر بن حارث . پس گفت : از چنين جايها چنين آيد . به خط پدرم ابو على راذكانى خواندم كه گفت : در ميان خواهران بشر مخّه نزد احمد بن حنبل مىرفت و درباره‌ى ورع و زهد از او مىپرسيد و احمد از سخن وى به شگفت مىآمد . سلمى گفت : زبده خواهر بشر گفت : سخت‌ترين چيز براى بنده گناه كردن است و ساده‌ترين آن توبه است . پس در عجبم كه چگونه است كه سخت‌ترين چيزها را با ساده‌ترين آن از خود نمىراند ؟ ابن جوزى صفة الصفوة ج 2 / 315 - 17 . - م
ذكر النسوه المتعبدات الصوفيات ( نخستين زنان صوفي ) ( عربي ، فارسي ) — صفحة 312 | أبي عبد الرحمن محمد بن الحسين السُلمي / حسيني