فرمود : شرم كردم كه عموزادهام را برهنه كنم . « 1 »
رسول اللّه پس از كشته شدن اين چند نفر فرمود : بعد از اين ما با آنها مىجنگيم و آنها با ما نمىجنگند . « 2 »
( 1 )
قرار گذاشتن قريش و غطفان براى روز دوم
واقدى مىنويسد : عكرمة و هبيره فرار كردند و به ابو سفيان ملحق شدند . . .
هنگامى كه به كنار ابو سفيان رسيدند ، وى گفت : امروز چيزى به دست نياورديم ، برگرديد .
به دنبال آن قريشيان به اردوگاه خويش در عقيق بازگشتند و غطفان هم به اردوگاه خود رفتند و قرار گذاشتند كه فردا همگى در كنار خندق حاضر شوند و هيچ كس تخلّف نكند .
قريشيان و غطفان در حالى كه همديگر را به جنگ تحريض مىكردند ، آن شب را خوابيدند و قبل از طلوع آفتاب ، همگى در كنار خندق حاضر شدند .
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هم يارانش را به جنگ و استقامت تحريض و تشويق كرده و به آنها وعده داد كه اگر استقامت كنند ، پيروز مىشوند .
مشركان از تمام جهات خندق را محاصره كردند و گروه گروه اطراف آن را فرا گرفتند .
( 2 ) جابر بن عبد اللّه انصارى روايت مىكند : مشركان گروههاى جنگى خويش را در اطراف خندق
هامش
( 1 ) . طبرسى در مجمع البيان ، ج 8 ، ص 538 آن را با اضافاتى از حذيفة بن يمان نقل كرده است .
( 2 ) . سپس از مدائنى نقل كرده : هنگامى كه على بن ابى طالب عليه السّلام عمرو را كشت ؛ به خواهرش تسليت گفتند . او پرسيد : چه كسى او را كشته ؟ گفتند : على بن ابى طالب . گفت : مرگ او واقع نشده است ، مگر به دست شخصى ارجمند و هم شأن با او .
مىخواستم كه اشك بريزم ؛ اما اشك نمىريزم ؛ زيرا وى قهرمانان بسيارى را كشت و با هم شأنهاى خود مبارزه كرد و سرانجام به دست فردى ارجمند از قوم خويش كشته شد .
اى بنى عامر ، من افتخارآميزتر از اين را نشنيدهام . سپس اين اشعار را سرود :لو كان قاتل عمر غير قاتله * لكنت أبكى عليه آخر الأبدلكنّ قاتل عمر لا يعاب * من كان يدعى ابوه بيضة البلداگر قاتل عمرو ، كسى جز از او ( على بن ابى طالب ) بود ، تا آخر براى او گريه مىكردم . اما قاتل عمرو كسى است كه عمرو با كشته شدن بر دست او عارى بر او نيست و پدرش مركز و شاخص شهر ( مكه ) خوانده مىشد .
اين مطلب در ارشاد ج 1 ، ص 108 - 104 آمده است و سخن سابق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را طبرسى در مجمع البيان ، ج 8 ، ص 541 از سليمان بن صرد روايت كرده است . و در سيرهء ابن اسحاق ، ج 3 ، ص 266 و در مغازى واقدى ، ج 2 ، ص 471 آمده است : بقيهء ياران عمرو فرار كردند و زبير بن عوّام و عمر بن خطّاب به تعقيب آنها پرداختند . آنها لحظهاى با هم درگير شدند و در اين حال ضرار بن خطّاب با نيزه بر عمر بن خطّاب حمله كرد ، اما همين كه نيزه بر سر عمر رسيد ، آن را برداشت و گفت : اين ( رها كردنت ) يك ضربه نعمتى است كه بايد سپاسگزارى شود .
پس يادت نرود اى فرزند خطاب ! من قسم خوردهام هرگاه بر مردى از قريش مسلّط مىشوم ، او را نكشم .
آنگاه ضرار به سوى ابو سفيان و اصحابش در پاى كوه بازگشت .