هر زندگى و نعمتى رفتنى است
و پديدههاى روزگار با همه بازى مىكنند
به حسان ( شاعر مسلمانان ) از سوى من نشانهاى برسانيد
كه شعر فصيح دل داغديده را شفا مىبخشد
ديدى چه قدر در كوهپايه جمجمه ريخته شد
و دستهائى كه بريده شد و پاهائى
و زرههاى نيكوئى كه به غنيمت برده شد
از دليران مسلّحى كه در رزمگاه نابود شدند
چه قدر سروران بزرگوار و ارجمندى را كشتيم
كه هر دو نيايش ارجمند بودند و خودش قهرمان پيشرو بود
و يار و ياور جدّى و قهرمان زبر دست
كه هنگام تأثير نيزهها روى گردان نبودند
از آن گودال آبگير ( در كوه احد ) بپرس : كى آنجا است
در ميان كاسه سرهائى همانند پرندها و ته كوزهها
اى كاش پيرانم كه در بدر ( كشته شدند ) مىديدند
كه خزرجيان از تأثير نيزهها چگونه جزع و فزع مىكردند
آنگاه كه شتر جنگ سينهاش را در زمين قبا سائيد
و كشتار در بنى عبد الاشهل گرم گرديد
و سپس همانند حركتهاى بچههاى شتر مرغ آنگاه كه بر كوهى بالا روند ، ( مسلمانان ) نيز حركت كنان بر كوه بالا رفتند نيمى از أرجمندانشان را كشتيم و ( بدين وسيله ) كجى جنگ بدر را راست كرديم و راست شد .
خود را سرزنش نمىكنم مگر آن چه را كه كرديم
نيز همچنان خواهيم كرد
با شمشيرهاى هندى كه بر سرشان بالا رود
و به آنها نوشيدنى پس از نوشيدنى خواهد داد ! « 1 »
هامش
( 1 ) . ابن اسحاق در سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 143 - 144 . و اشعارى از اين قصيده را يزيد بن معاويه بر سر بريدهء امام حسين عليه السّلام بازخواند . بلاغات النساء ، ص 21 .