كنى امام موسى عليه السلام را بايست نزد قبر وبگو السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلايَ يَا أَبَا الْحَسَنِ ورَحْمَةُ اللَّه وبَرَكَاتُه أَسْتَوْدِعُكَ اللَّه وأَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلامَ آمَنَّا بِاللَّه وبِالرَّسُولِ وبِمَا جِئْتَ بِه ودَلَلْتَ عَلَيْه اللَّهُمَّ اكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ وهمچنين در وداع حضرت امام محمد تقي عليه السلام فرموده مىگويى السَّلامُ عَلَيْكَ يَا مَوْلايَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّه ورَحْمَةُ اللَّه وبَرَكَاتُه أَسْتَوْدِعُكَ اللَّه وأَقْرَأُ عَلَيْكَ السَّلامَ آمَنَّا بِاللَّه وبِرَسُولِه وبِمَا جِئْتَ بِه ودَلَلْتَ عَلَيْه اللَّهُمَّ اكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ پس سؤال كن از خدا كه اين آخر زيارة تو نباشد وديگر توفيق برگشتن بيابى وقبر را ببوس وروىهاى خود را بر قبر گذار مؤلف گويد از چيزهايى كه مناسب است در اينجا نقل شود
حكايت سعيد صالح صفى متقى حاجى على بغدادي
است كه شيخ ما در جنه المأوى ونجم الثاقب نقل كرده ودر نجم ثاقب فرموده كه اگر نبود در اين كتاب شريف مگر اين حكايت متقنهء صحيحه كه در آن فوايد بسيار است ودر اين نزديكىها واقع شده هر آينه كافى بود در شرافت ونفاست آن پس بعد از مقدماتى فرموده كه حاجى مذكور أيده الله نقل كرد كه در ذمه من هشتاد تومان مال امام عليه السلام جمع شد پس رفتم به نجف اشرف بيست تومان از آن را دادم به جناب علم الهدى والتقى شيخ مرتضى أعلى الله مقامه وبيست تومان به جناب شيخ محمد حسين مجتهد كاظمينى وبيست تومان به جناب شيخ محمد حسن شروقى وباقي ماند در ذمه من بيست تومان كه قصد داشتم در مراجعت بدهم به جناب شيخ محمد حسن كاظمينى آل يس أيده الله پس چون مراجعت كردم به بغداد خوش داشتم كه تعجيل كنم در اداى آنچه باقي بود در ذمه من پس در روز پنجشنبه بود كه مشرف شدم به زيارة امامين همامين كاظمين عليهما السلام وپس از آن رفتم خدمت جناب شيخ سلمه الله وقدري از آن بيست تومان را دادم وباقي را وعده كردم كه بعد از فروش بعضي از أجناس بتدريج بر من حواله كنند كه به اهلش برسانم وعزم كردم بر مراجعت به بغداد در عصر آن روز وجناب شيخ خواهش كرد بمانم متعذر شدم كه بايد مزد عمله كارخانه شعربافى را كه دارم بدهم چون رسم چنين بود كه مزد هفته را در عصر پنجشنبه مىدادم پس برگشتم چون ثلث از راه را تقريبا طي كردم سيد جليلى را ديدم كه از طرف بغداد رو به من مىآيد چون نزديك شد سلام كرد ودستهاى خود را گشود براي مصافحه ومعانقه وفرمود اهلا وسهلا ومرا در بغل گرفت ومعانقه كرديم وهر دو يكديگر را بوسيديم وبر سر عمامه سبز روشنى داشت وبر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود پس ايستاد وفرمود حاجى على خير است به كجا مىروى گفتم