أو تشريف آورد ودر أطاق كتابخانه نشست وملاطفت ومهربانى بسيار كرد وفرمود بخوان پسران خود را بيايند تا آنها را اكرام كنم پس والد پسرها را طلبيد وبا من پنج نفر بودند پس ايستادند در نزد در مقابل آن حضرت ودر نزد آن حضرت از جامه وچيزهاى ديگر بود پس يك يك را مىخواند وچيزى از آنها به أو مىداد پس نوبت به برادر مزبور سلمه الله رسيد حضرت نظري بر أو افكند مانند كسى كه در غضب باشد والتفات فرمود بسوى والد مرحوم وفرمود اين پسر تو دو تربت از تربتهاى قبر من در زير ران خود شكسته است پس مثل برادران ديگر أو را نخواند بلكه افكند بسوى أو چيزى والان در ذهنم است كه گويا قاب شانه ترمه به أو داد پس علامه والد بيدار شد وخواب خود را براي مرحومه والده نقل كرد ووالده حكايت را براي ايشان بيان كرد والد تعجب كرد از صدق اين خواب انتهى
فصل هشتم در فضيلت وكيفيت زيارة كاظمين
يعنى امام موسى كاظم وامام محمد تقي عليه السلام وذكر مسجد براثا وزيارت نواب أربعة رضي الله عنهم وزيارت جناب سلمان رضي الله عنه ومشتمل است بر چند مطلب
مطلب أول در فضيلت وكيفيت زيارة كاظمين عليهما السلام
بدان كه از براي زيارة اين دو امام معصوم عليهما السلام فضل بسيارى ذكر شده
( ودر اخبار كثيره وارد شده كه : زيارة امام موسى عليه السلام مثل زيارة حضرت رسول صلى الله عليه وآله است ) ( ودر روايتي است كه : هر كه أو را زيارة كند مثل آن است كه زيارة كرده باشد حضرت رسول صلى الله عليه وآله وأمير المؤمنين عليه السلام را : ودر روايت ديگر : مثل آن است كه امام حسين عليه السلام را زيارة كرده باشد : ودر حديث ديگر : هر كه أو را زيارة كند بهشت از براي أو است ) وشيخ جليل محمد بن شهرآشوب در مناقب از تاريخ بغداد نقل كرده كه خطيب مؤلف آن كتاب به سند خود از علي بن خلال نقل نموده كه گفت هيچ امر دشوارى مرا روى نداد كه بعد از آن بروم به نزد قبر حضرت موسى بن جعفر عليهما السلام ومتوسل به آن جناب شوم مگر آنكه خدا آن را از براي من آسان كرد ونيز گفته كه ديده شد در بغداد زنى كه مىدويد پس به أو گفتند كه به كجا مىروى گفت بسوى قبر موسى بن جعفر عليهما السلام كه دعا كنم براي پسرم كه أو را حبس كرده اند مردى حنبلي مذهب در آنجا حاضر بود استهزا كرد به آن زن وگفت پسرت در زندان مرد آن زن گفت خداوندا از تو سؤال مىكنم به حق آن كسى كه أو را در زندان شهيد كردند كه مرادش همان حضرت است كه قدرت خود را به من بنمايى ناگاه پسر آن زن را رها كردند وپسر آن مرد حنبلي را كه استهزا كرده بود به جنايت أو گرفتند ( وشيخ صدوق از إبراهيم بن عقبه روايت كرده كه گفت : نوشتم به خدمت امام على نقى عليه السلام ودر نامه سؤال كرده بودم از زيارة أبى عبد الله عليه السلام واز زيارة امام موسى وامام محمد تقي عليه السلام