تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اسلام ( عصر پيامبر اعظم ص ) ( فارسى ) — صفحة 715

مساهمون:

ص٧١٥
سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله سوار شد تا به استقبال على عليه السلام برود و عده‌اى از مردم نيز سوار مركب‌هاى خود شدند و حركت كردند . وقتى كه على عليه السلام رسول خدا صلى الله عليه و آله را از دور ديد ، ناقه‌اش را خوابانيد و پياده شد و به سوى رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش آمد . آن حضرت صلى الله عليه و آله نيز از مركب پياده شد و على عليه السلام را در آغوش كشيد و با او معانقه كرد و سپس گونه‌اش را بر شانهء على عليه السلام گذاشت و از خوشحالى گريه كرد و اشك شوق على عليه السلام هم جارى شد . آنگاه از على عليه السلام پرسيد : پدر و مادرم به فدايت ، بگو كه چه كردى ؟ در اين مدت هيچ گونه وحىاى دربارهء تو بر من نازل نشده است . على عليه السلام او را در جريان تمام حوادث گذاشت رسول خدا صلى الله عليه و آله پس از شنيدن گزارش اين سفر ، فرمود : خداى متعال صلى الله عليه و آله آگاه‌تر از من بود كه دستور داد تا تو را به اين سفر بفرستم . « 1 » حلبى از ابن صوفى ، از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روايت كرده است كه فرمود : خداوند متعال مىفرمايد : « وَ إِذْ نادى رَبُّكَ مُوسى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ * قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَ لا يَتَّقُونَ * قالَ رَبِّ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ وَ يَضِيقُ صَدْرِي وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي فَأَرْسِلْ إِلى هارُونَ * وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ » « 2 » ؛ و ياد كن هنگامى را كه پروردگارت ندا در داد كه به سوى قوم ستمكار برو : قوم فرعون ، آيا پروا ندارند ؟ ! گفت : پروردگارا ، مىترسم مرا تكذيب كنند . و سينه‌ام تنگ مىگردد و زبانم باز نمىشود ، پس به سوى هارون بفرست . و از طرفى آنان برگردن من خونى دارند و مىترسم مرا بكشند . و خداوند مىفرمايد : « قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ * وَ أَخِي هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِي رِدْءاً يُصَدِّقُنِي إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ » « 3 » ؛ پروردگارا ، من كسى از ايشان را كشته‌ام ، مىترسم مرا بكشند و برادرم هارون از من زبان آورتر است ، پس او را با من به دستيارى گسيل‌دار تا مرا تصديق كند ، زيرا مىترسم مرا تكذيب كنند .
هامش
( 1 ) . اقبال ، ج 2 ، ص 38 - 41 . ( 2 ) . شعراء ( 26 ) ، 10 - 14 . ( 3 ) . قصص ( 28 ) ، 33 - 34 .