على عليه السلام به سوى سوارههاى قريشى رفت . آنها هم جلو آمدند و گفتند : آيا گمان كردهاى كه مىتوانى همراه اين زنان از دست ما فرار كنى ؟ برگرد به سوى مكه ! او فرمود : اگر برنگردم ، چه مىكنيد ؟ گفتند : بايد خودت برگردى و گرنه ما با سرت برمى گرديم .
سوارهها به زنان و اثاثيه نزديكتر شدند تا آنها را غارت كنند ، اما على عليه السلام بين آنها و زنان و اثاثيه حائل شد . در اين هنگام جُناح شمشيرى را حوالهء على عليه السلام كرد . آن حضرت جاخالى داد و فوراً ضربهاى را بر شانهاش زد كه او را دو نيم كرد و شمشير به زين اسب رسيد ! على عليه السلام با پاى پياده آنچنان حمله مىكرد كه گويى بر اسب نشسته است . او با شمشيرش به آنها ضربه مىزد و چنين رجز مىخواند :
خلّوا سبيل الجاهد المجاهد * آليت لا أعبد غير الواحد
راه اين كوششگر مجاهد را باز بگذاريد كه من قسم خوردهام غير از خداى يكتا را نپرستم .
آنها عقب نشينى كردند و گفتند : اى پسر ابوطالب ! هدف تو از اين كار چيست ؟ فرمود : من بايد به سوى عمو زادهام در يثرب بروم . پس هر كسى كه خوشش مىآيد تا گوشت هايش را پاره پاره كنم و خونش را بريزم ، به تعقيب من بپردازد يا به من نزديك شود . سپس كنار همراهانش ايمن و ابى واقد رفت و گفت : شترها را آماده كنيد .
او به صورت آشكار به مسير خويش ادامه داد تا به ضَجنان رسيد . در آنجا يك شبانه روز توقف كرد . و در اين مدت ، عدهاى از مؤمنان ناتوان كه در ميان آنها ام ايمن كنيز رسول الله صلى الله عليه و آله نيز بود ، به وى ملحق شدند . در آن شب او و فواطم شب زنده دارى كردند و نماز خواندند و خدا را در قيام و قعود ياد كردند . آنها اين كار را ادامه دادند تا فجر طلوع كرد و على عليه السلام نماز را به جماعت براى آنها برگزار كرد . سپس حركت خود را منزل به منزل ادامه دادند و هيچ گاه از ياد خدا غافل نشدند تا به مدينه رسيدند . و قبل از ورود آنها به مدينه آياتى در شأن آنها نازل شده و پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آنها را تلاوت كرد :
« إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى جُنُوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ * رَبَّنا إِنَّكَ مَنْ تُدْخِلِ النَّارَ