مىگفت . سپس گفت : « اما فرزندان تو مرا اذيت مىكنند و عليه من قيام مىكنند » . سپس بلند مىشد . نماز مىخواند و اين عبارات را تكرار مىكرد . سپس دعا مىكرد و گريه مىنمود . تا اينكه وقت سحر شد . گفت : « ياسر ! عيسى را بيدار كن » . من هم عيسى را بيدار كردم . سپس گفت : « عيسى ! بلند شو و نزد قبر پسرعمويت نماز بخوان » . عيسى گفت : « اين قبر كدام يك از پسر عموهايم است ؟ » هارون الرشيد گفت : « اين قبر على بن ابىطالب ( ع ) است » . عيسى وضو گرفت و برخاست تا نماز بخواند . آن دو تا صبح همين عمل را پيوسته تكرار مىكردند . گفتم : « اى اميرالمومنين ! صبح شد » . سوار مركبشان شدند و به كوفه برگشتيم . « 1 »
سپس ابنطاووس در كتاب « الفرحه » ، روايتى را ذكر مىكند و مىگويد كه صفىالدين آن روايت را در برخى از كتابهاى قديمى ديده است و آن را به اين شكل روايت كرده است :
از . . . به نقل از عبيدالله بن محمد بن عايشه از عبدالله بن حازم بن خزيمه روايت مىكند : با هارون الرشيد از كوفه بيرون رفتيم ، درحالىكه شكار مىكرد . وارد ناحيه غريين و ثويه شديم . . . .
راوى عباراتى همانند عبارات روايت قبلى را ذكر مىكند . پس از اين عبارات ، در ادامه مىگويد :
به كوفه برگشتيم . سپس اميرمؤمنان به رقه رفت ؛ درحالىكه من به همراه او بودم . بعد از گذشت يك سال ، شبى از شبها در رقه به من گفت : « اى ياسر ! آيا شب غريين را به خاطر مىآورى ؟ » گفتم : « بله اى اميرمؤمنان ! » . گفت : « آيا مىدانى آن قبر چه كسى بود ؟ » گفتم : « نه » . گفت : « قبر اميرمؤمنان على بن ابىطالب ( ع ) » . گفتم : « اى اميرمؤمنان ! تو با قبرش آن كارها را مىكردى ؛ درحالىكه فرزندانش را زندانى مىنمايى ؟ » هارون الرشيد گفت : « واى بر تو ! آنان من را اذيت مىكنند و مرا
هامش
( 1 ) . ر . ك : الارشاد ، ج 1 ، صص 27 و 28 .