منصرف شدند . اين كار را سه مرتبه تكرار كردم . هارون الرشيد گفت : « بدويد و هر كه را ديديد ، براى من بياوريد » . پيرمردى از قبيله بنى اسد را براى او آورديم . هارون گفت : « اين چه تپهاى است ؟ » پيرمرد گفت : « اگر به من امان بدهى ، به تو مىگويم » . هارون الرشيد گفت : « با خدا عهد و پيمان مىبندم كه نه عصبانى شوم و نه تو را اذيت كنم » . پيرمرد گفت : « پدرم از پدرش روايت كرده است كه آنها مىگفتند ، اين تپه قبر على ابن ابىطالب ( ع ) است . خداوند آن را حرمى قرار داده است كه هيچ چيزى به آن پناه نمىبرد ؛ مگر اينكه حتماً در امان خواهد بود » . هارون پياده شد و آب خواست . وضو گرفت و نزديك تپه نماز خواند و در خاك آنجا غلت خورد . سپس گريه كرد . آنگاه برگشتيم . « 1 »
گفتنىاست محمد بن عايشه از روايت عبدالله بن حازم ، يا به سبب كرامتى كه در روايت وجود دارد يا به علت بعيد دانستن زيارت هارون از قبر اميرمؤمنان ( ع ) اطمينان حاصل نكرده است . البته به هرحال ، روايت زيارت هارون با ياسر ، از قبر اميرمؤمنان ( ع ) ، آن روايت را تأييد مىكند ؛ بهگونهاى كه ياسر روايت مىكند :
هارون الرشيد در يكى از شبها كه از مكه آمده بوديم و در كوفه ساكن بوديم ، به من گفت : « ياسر ! به عيسى بن جعفر بگو سوار شود » . همه آنها سوار شدند و من هم با آنان سوار شدم تا اينكه به غريين رسيديم . عيسى خودش را زمين انداخت و خوابيد . رشيد نزديك لبه تپه غريين آمد و آنجا نماز خواند . هنگامى كه دو ركعت نماز خواند ، دعا نمود و گريه كرد . سپس در خاك تپه غلت زد .
سپس شروع به گفتن اين عبارت كرد : « اى پسر عمو ! به خدا قسم من فضيلت و پيشى گرفتنت در اسلام را مىدانم و به خدا قسم ! به لطف تو ، بر اين تخت تكيه زدهام و . . . . هارون همينطور از فضايل مولا ( ع ) سخن
هامش
( 1 ) . ر . ك : الفرحه ، ج 2 ، صص 120 و 121 ؛ الارشاد ، شيخ مفيد ، ج 1 ، صص 26 - 28 ؛ الخرائج و الجرائح ، ج 1 ، ص 234 .