سريّهء بنى فزازه
584 - احمد بن حنبل در مسند خود روايت مىكند كه رسول خدا ( ص ) ابو بكر را در رأس گروهى به سوى بنى فزازه اعزام فرمود . ابو بكر هر چند در صف مجاهدان قرار داشت ، امّا مرد جنگ نبود و بلكه مرد تدبير و سياست و فردى آگاه به اوضاع و احوال عرب بود و به خوبى مىتوانست به ارزيابى اوضاع و احوال آنان بپردازد . بنابراين اعزام او به قصد جنگ صورت نمىگرفت ، بلكه براى آشنايى بيشتر با وضعيّت اعراب مناطق مجاور و اطراف مكّه مكرّمه بود .
ابو بكر شبانه با همراهان خود راه پيمود و به محلّهء بنى فزازه رسيده در آنجا توقّف كرد تا آنان را غافلگير كند . وى پس از نماز صبح آنان را مورد هجوم غافلگيرانهء گروه خود قرار داد و مسلمانان توانستند مردان بنى فرازه را به قتل رسانند و آنان را از يك سو از زنان و كودكان و از سوى ديگر از كوهى كه بدان مىگريختند دور سازند ، چه گروهى از مسلمانان ميان آن محلّه و كوه قرار گرفتند و با تيراندازى به سوى مردان بنى فزازه مانع عبور آنان شدند و به تعقيب آنان پرداختند و آنها را ناگزير به سمتى كه ابو بكر آنجا بود راندند .
در ميان اسيران اين سريّه زنى به همراه دخترش وجود داشت . آن دختر ، دخترى زيبا بود كه ابو بكر او را به مدينه منتقل كرد ، امّا خود از او هيچ بهرهاى نجست و لباس او را بر نگرفت . ابو بكر آن دختر را به حضور رسول خدا ( ص ) برد و آن حضرت به او فرمود : « اين زن را به من ببخش » . او گفت : « اى رسول خدا ( ص ) اين زن را پسنديدهام ، ولى لباسى از او برنگرفتهام » . پس پيامبر ( ص ) سكوت گزيد و ابو بكر را ترك گفت . فرداى همان روز ديگر بار همان سخن پيشين را به او فرمود و او نيز همان پاسخ قبلى را تكرار كرد . يك بار ديگر نيز اين ماجرا تكرار شد تا آن كه سرانجام وى آن دختر را به رسول خدا ( ص ) داد و گفت : « اى