( ( 3109 ) ) جانش خندان شد از آن روضهء رجال * از نسيم يوسف مصر خيال
ن 1194 9 - ك 398 8
يوسف مصر خيال : اكثر نسخ « يوسف و مصر وصال » است . ولى اوّل ، أنسب است به فوت ممدوح او .
( ( 3110 ) ) گفت يا حادى اَنِخ لى ناقَتى * جاءَ اِسعادى و طارَت فاقَتى
ن 1194 10 - ك 398 9
يا حادى : اى خوانندهء شتر به نغمهء حُدى ، بخوابان ناقهء مرا ، كه آمد يارى دادن من و رفت فقر من .
( ( 3111 ) ) اُبرُكى يا ناقَتى طابَ الامُور * اِنَّ تَبريزاً مُناخاتُ الصُّدور
ن 1194 11 - ك 398 9
ابركى : بخواب اى شتر من ، كه نيكو شد كارها ، بدرستى كه تبريز محل خواباندن سينههاى شتران ارباب حاجت است ، يا مطلق سينههاى مشروح ، كه اهل دل در آن شهر ، منزل كنند . و نسخهء « مناجات » - به جيم - خوب نيست .
( ( 3112 ) ) اِسرَحى يا ناقَتى حَولَ الرِّياض * اِنَّ تَبريزاً لَنا نِعمَ المُفاض
ن 1194 12 - ك 398 10
اسرحى : از سرح - به مهملات - به معناى چريدن . يعنى چرا كن اى شتر من در دور سبزها ، بدرستى كه تبريز از براى ما نيكو محلّ فيضى است .
( ( 3115 ) ) هر زمانى فوح روح انگيز جان * از فراز عرش بر تبريزيان
ن 1194 15 - ك 398 11
فوح : به فا و حاء مهمله ، وزيدن بوى خوش . و در بعض نسخ « نور روح » - به ضم راء بود . و به فتح راء نيز جايز است . و اما نسخهء « موج » غلط است .
( ( 3128 ) ) خواجه شمعم داد و تو چشم قرير * خواجه نقلم داد و تو طعمه پذير
ن 1195 9 - ك 398 20
طعمه پذير : يعنى ذائقه .
( ( 3130 ) ) او وثاقم داد و تو چرخ و زمين * در وثاقت او و صد او چون رهين
ن ندارد - ك 398 21
رهين : در گرو .