به معنى ، فرموده ى كردگار است .
( ( 2727 ) ) آن چنان كن از عطا و از قسم * كه گه و بىگه به خدمت مىرسم
ن 1176 3 - ك 392 32
قسم : بهره و نصيب .
( ( 2735 ) ) هست تن چون ريسمان بر پاى جان * مىكشاند بر زمينش ز آسمان
ن 1176 11 - ك 392 36 هست تن : علايق تن چون رشته است ، و تن چون موش است . چنان كه در بيت ديگر فرمايد كه موش تن به سبب ريسمان پايين كشد جان را . و تن را - اينجا - ريسمان فرموده ، به جهت آن چه گفتيم كه عوارض شىء بيگانه از آن نيست ، و با آن اتّحادى دارد . اين به حسب استدامه و بقاست ، كه به سبب علاقهء تيمار و تدبير تن ، جان از اعلى عليين معارف و ذكر و فكر و استغراق در حق ، كشيده مىشود به جهت تمشيت با رب نفس و تن خاكى . و اما به حسب حدوث و ابتدا ، پس خود تن ريسمانى است كه به سبب آن ، يوسف جان به چاه طبيعت و اسفل السافلين افتاده شد ، و به حبل المتين عقل عملى و عروة الوثقاى عقل نظرى - اعنى علم توحيد - باز بالا كشيده مىشود تا * ( « عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ » 54 : 55 ( 1 ) .
( ( 2736 ) ) چغز جان در آب خواب بىهشى * رسته از موش تن آيد در خوشى
ن 1176 12 - ك 392 37
چغز : به فتح اوّل و به زاى معجمه ، همان چغر ، به ضم اوّل و راى مهمله است .
( ( 2739 ) ) باقيش چون روز برخيزى ز خواب * بشنوى از نور بخش آفتاب
ن 1176 15 - ك 392 38
باقيش : باقى عيش - كه ان العيش عيش الآخرة - در روز قيامت است ، كه از خوابها - همه - برخيزى ، و طلوع شمس حقيقت شود . خاصه اگر از كُمَّل باشى ، كه تعطَّل در برزخيّات نداشته باشى . مانند كسى كه از شواغل طبيعيه خلاص شود ولى خيالات آن شواغل ، وى را بگيرد ، و حجاب از نيل مطلوب حقيقى شود . اين است كه برزخ منام است ، و دنيا منامٌ فى منامٍ .
( ( 2743 ) ) هر كراهت در دل مرد بهى * چون در آيد از فنى نبود تهى
ن 1176 19 - ك 393 1
بهى : بابها و روشن دلى .
هامش
( 1 ) اقتباس از قرآن كريم ، سورهء قمر ، آيهء 55 . .