و معشوق ، بايد باشد . پس چنان كه معشوق از او نور وام كند ، عاشق از آن ديده و طلب وام كند .
و نيز در ازل و ابد ، غير ، فانى است ، و معشوقيت - كه صفت اوست - قديم و باقى است . و معشوق ، مضايف با عاشق است . و نيست در ازل و ابد به جز او . پس اوست عاشقِ او .
و نيز آن چه در معشوقيت فرموده ، كه هر معشوق چون مس زر اندود است و از خود چيزى ندارد ، و همچنين ديوار مُستنيرِ مستعير ، بلكه
وَ مَا الرُّوحُ وَالجُثمان إلَّا وَدِيعَةٌ
وَ لا بُدَّ يَوماً أن يُرَدَّ الوَدائِع
همه در اين طرف - نيز - مىآيد كه قابل ، شأنش نادارى است ، بينش و دانش و روش - همه - از اوست . لا يحمل عطاياه الَّا مطاياه . به چشم او توان او را ديد و به پايى كه او بدهد ، و توانى كه او ببخشد ، توان راه او سپرد . اَحاط بكل شىءٍ رحمة و علما و مشيّةً و قدرتاً .
( ( 977 ) ) قلب را كه زر ز روى او بجست * باز جست آن زر به كان خود نشست
ن 1091 13 - ك 367 7
باز جست : و در بعض نسخ : « باز گشت » . و اوّل به قلب ، اعلق است . و نيز جناس محرّف دارد .
( ( 981 ) ) هر كه قلبى را كند انباز كان * وا رود زو زر به كان خود عيان
ن 1091 17 - ك 367 9
وا رود زو زر به كان خود عيان : خبر محذوف است . و علتش در موضوعش اقامه كرده است .
يعنى آن كس كه قلبى را شريك قرار دهد ، براى كان ، غلط كار است . زيرا كه زر آن قلب - كه ثانىِ كان نمىشود كه از سنخ كان است ، و سنخ شىء مقابل آن شىء نيست . و كان همه را شامل است . چنان كه فرمود كان را در زرى نبود شريك . و خود آن قلب كه مطرحِ زر است ، طبيعت ديگر است و شريك شيء بايد از سنخ او باشد . و در عوارض مفارقه ، مخالف باشند .
و در بعض نسخ : « وا رود زر تا به مكان از لا مكان » . و اين صحيح نيست . چه ، زر و كان جسماند و لا مكانى نيستند . مگر « تابكان » ، « لا مكان » باشد ، بدون « از » ، و به كسر نون . يعنى كان مكان مخصوص ندارد و شمول دارد همهء مكان را . چنان كه هر جا زرى هست ، زر كان است .
پس هر مكانى ، مكان كان است
( ( 983 ) ) عشق ربّانى است خورشيد كمال * امر نور اوست خلقان چون ظلال
ن 1091 19 - ك 367 10
امر نور اوست : يعنى اصل نور اوست .
جَمالُكَ فى كُلِّ الحَقائِقِ سائِرٌ