( ( 937 ) ) كه به قدر جرم مىگيرم تو را * اين بود تقرير در داد و جزا
ن 1089 13 - ك 366 26
جرم : به ضم جيم ، گناه تكوينى مراد است .
( ( 939 ) ) زين گذر كن اى پدر نوروز شد * خلق از خلَّاق خود با فوز شد
ن 1089 15 - ك 366 27
خلَّاق خود : و در بعض نسخ : « اخلاق خوش » .
با فوز : فارسى ، به معنى غلبه و هجوم است . و يكى از معانيش ، پيرامون دهن از جانب بيرون ، آمده . و اينجا به طريق كنايه مىشود مراد باشد ، كه در عرف گويند : دهن دارد ، يا ندارد . و به معنى رستگارى و فيروزى ، عربى و به فتح است . و اما « بد فوز » - كه در بعض نسخ است - راه ندارد ، چه بر اساس نسخهء خلَّاق و چه اخلاق .
( ( 940 ) ) باز آمد آبِ جان در جوى ما * باز آمد شاه ما در كوى ما
ن 1089 16 - ك 366 28
شاه ما : غلبهء عشق .
( ( 944 ) ) ز ان شراب لعل جان جان فزا * لعل اندر لعل اندر لعل ما
ن 1089 20 - ك 366 30
لعل اندر : لعلِ اوّل ، شراب لعل فام . لعلِ دوم ، لعلِ جان فزاى لب معشوق . و لعلِ ما - كه سيّم باشد - جامِ ما و كامِ ما .
( ( 947 ) ) نك هلالى با بلالى يار شد * زخم خار او را گل و گلنار شد
ن 1090 1 - ك 366 31
نك هلالى : ياد معشوق است .
( ( 949 ) ) تن به پيش زخم خار آن جهود * جان من مست و خراب آن ودود
ن 1090 3 - ك 366 32
ودود : مودود و محبوب .
( ( 972 ) ) ز انكه آن مسّ زر اندود آمدست * ظاهرش نور اندرون دود آمدست
ن 1091 8 - ك 367 3
ز انكه آن مس : گاه هست بگويى : ازين تقريب تا آخر ، مىرسد كه عشق به معنى معشوقيّت ، وصفِ خداست . و سخن در عشق به معنى عاشقيّت بود كه با امكان صبر و توبه جمع نمىشود و اين معنى را بايد رساند كه وصفِ خداست . گوييم : آن هم رسيد زيرا كه سنخيتى ميان عاشق