خود است به خود . و قس عليه كما مرّ .
( ( 3864 ) ) پهلوان تن بُد آن مردى نداشت * تخم مردى در چنان ريگى بكاشت
ن 1021 4 - ك 344 19
پهلوان تن بُد : يعنى به حسب تن پهلوانِ صورى بود ، و به حسب جان ، پهلوانىِ معنوى نداشت و مردى راه حق نداشت . و الَّا متأثّر از سرابى نشدى و به فجور نيفتادى .
( ( 3866 ) ) أَيشَ اُبالى بِالخَليفَة فىِ الهَوى * اِستَوى عِندى وُجُودى وَالتوى
ن 1021 6 - ك 344 20
ايش ابالى : يعنى چون پروا دارم از خليفه ، كه در عشق يكسان است در نزد من وجود و هلاكت . و التوى بمثناة الفوق .
( ( 3871 ) ) از چهى بنموده معدومى خيال * تا در اندازد اُسُوداً كَالجِبال
ن 1021 11 - ك 344 23
اسوداً : جمع اسد .
( ( 3873 ) ) آتشى بايد بشسته ز آب حق * همچو يوسف معتصم اندر رهق
ن 1021 13 - ك 344 24
رهق : جهل و حُمق و ظلم . و به معنى نزديك به چيزى شدن نيز هست .
( ( 3878 ) ) چون زند شهوت در اين وادى دهل * چيست عقل تو فُجُلِّ ابنُ الفُجُل ؟
ن 1021 18 - ك 344 27
فجل : گذشت .
( ( 3884 ) ) تازيان چون ديو در جوش آمده * هر طويله و خيمه اندر هم زده
ن 1022 2 - ك 344 30
تازيان : اعم از اسب تازى و سگ تازى .
( ( 3885 ) ) شير نر گنبد همىكرد از لغز * در هوا چون موج دريا بيست گز
ن ندارد - ك 344 31
لغز : در عربى به معنى التوا و پيچيدن آمده .
( ( 3896 ) ) آن نتايج از قرانات تو زاد * هين مگرد از هر قرينى زود شاد
ن 1022 14 - ك 344 36
از قرانات تو زاد : از حسن معاملهء تو با قرين ، و از سوء معاملهء تو با آن ، صورتِ نيك يا بد