مفازه : گذشت كه از فوز است كه معنى محلّ فلاح و رستگارى است . و حال آن كه در بيابان بيم هلاكت است .
پس طلب كردند او را در زمان
اقچهها دارند گفتند اى فلان
ن 995 7 - ك 335 37
اقچه : مخفف بوقچه .
( ( 3391 ) ) همچو آن زن كو جماع خر بديد * گفت آوه چيست اين فحل فريد
ن 996 12 - ك 336 19
فحل : نر . و نسخهء « فعل » خوب نيست .
( ( 3395 ) ) همچو ز آتش ذرّه اى در بيشه ها * كاندران ذرّه شود بيشه فنا
ن 996 16 - ك 336 21
كاندر آن ذره شود بيشه فنا : اولى است از نسخهء ديگر .
( ( 3397 ) ) يك ستاره در محمد شد سطرب * تا فنا شد كفر جمله شرق و غرب
ن ندارد - ك 336 23
سطرب : لغتى است در سطبر .
( ( 3398 ) ) آن كه ايمان يافت رفت اندر امان * كفرهاى باقيان شد در گمان
ن 996 19 - ك 336 23
در گمان : يعنى در تزلزل .
( ( 3399 ) ) كفر صرف اوّلين بارى نماند * تا مسلمانى به جان و دل نشاند
ن 996 20 - ك 336 24
اوّلين بارى : اوّل مرتبه . يعنى ابا و انكار شديد نماند .
تا مسلمانى : يعنى تا اسلام را نور محمدى .
به جان و دل نشاند : و نسخهء « يا مسلمانى و يا بيمى نشاند » واهى است .
( ( 3401 ) ) ذرّه نبود جز حقيرى منحسم * ذرّه نبود شارق لا ينقسم
ن 996 22 - ك 334 25
منحسم : به حاء مهمله متجزى و منقطع . نه به جيم ، چه انجسام نيامده .
شارق لا ينقسم : درخشندهء بسيط چون نور ولى .
( ( 3404 ) ) جمله پستى نور گيرد تا ثَرى * جمله بالا خلد گيرد اخضرى
ن 997 3 - ك 336 26