منبلى : بد اعتقادى و منكرى .
( ( 698 ) ) عاشق و معشوق را در رستخيز * دو به دو بندند پيش آرند تيز
ن 417 3 - ك 148 12
دو به دو بندند : يعنى عاشق و معشوق ز يك مصدرند و سنخيت دارند .
( ( 699 ) ) تو چه خود را گيج و بىخود كردهء * خون رز كو خون ما را خوردهء
ن 417 4 - ك 148 13
خون رز كو : يعنى مىعشق نخورده و مستى حق ندارى .
خون ما را خورده : كه اضلال ره روان كرده .
( ( 701 ) ) تو توهّم مىكنى از قرب حق * كه طبقگر دور نبود از طبق
ن 417 6 - ك 148 14
كه طبقگر : يعنى اين قدر رسيده از قرب كه صانع دور نيست از مصنوع و از صنعتگران به طبقگر مثال آورد از جهت اشارت به اينكه تو عبد البطنى چه طبق چيزيست كه بر آن مأكول را مىخورند .
( ( 704 ) ) قرب خلق و رزق بر جمله ست عام * قرب وحى عشق دارند اين كرام
ن 417 9 - ك 148 15
قرب خلق : يعنى قرب خالقيت عام است هر شيئى را مانند رحمت رحمانيه . و قرب وحى و عشق خاص است چون رحمت رحيميه . و در بعض نسخ « قرب حق » است و راهى ندارد .
( ( 706 ) ) ليك قربى هست با زر شيد را * كه از آن آگه نباشد بيد را
ن 417 11 - ك 148 16
شيد : به كسر شين از نامهاى آفتاب عالمتاب است و آن كه بمعنى شيدايى و مكر است - كه بسيار گذشته - به فتح شين است .
بيد را : يعنى بيدارى كه چنان كه بيد ثمر ندارد راى بعضى نفوس ثمر و نتيجه ندارد و بپاء [ كذا فى الاصل ] فارسى نيز همين معنى مىشود . كه پيد بىفايده و آن چه از تف آتش ضايع شده باشد .
و اگر آگه اسم فاعل نباشد و آگهى باشد مقابل زر مىشود يعنى قرب زر را كه از ميانه متطرقات آن منسوبست به خورشيد ندارد چه بپاء فارسى بخوانيم يا بباء عربى .
( ( 708 ) ) ليك كو آن قربت شاخ طرى * كه ثمار پخته از وى مىخورى
ن 417 13 - ك 148 17
طرى : از طراوتست يعنى تازگى .