( ( 127 ) ) پس بنه بر جاى هر دم را عوض * تا ز و اسجد و اقترب يا بى غرض
ن 390 2 - ك 140 7 هر دم را عوض : يعنى هر دمى را كه مىرود ، اگر به غفلت رفت ، ديگر را نعم البدل او كن كه به ياد حق بر آيد . و اگر به ياد او رفت به فكر آن باش كه بهتر و احضر باشى . در حديث است كه « مَنْ اِعْتَدَلَ يَوْماه فَهُوَ مَغْبوُنٌ » ( 1 ) . و تأويل يوماه ، آناه . چه هر آنى تجلى است و طلوعى از شمس حقيقت بر اعيان .
سارى است سر عشق در اعيان على الدوام
كالبدر فى الدجيّة و الشمس فى الغمام
( ( 128 ) ) در تمامى كارها چندين مكوش * جز به كارى كه بود در دين مكوش
ن 390 3 - ك 140 7
چندين مكوش : چه گفتيم كه جربزه است و مذموم . و مىشود كه مگوش در ثانى به گاف فارسى باشد . يعنى مسئلت مكن از حق حالًا و قالًا تكويناً و تكليفاً ، مگر تكميل نفس را ، و از امر بدن ، مگر قدر وسيله الى الله را . پس بنا بر اين تجنيس القافيه و ذو القافيتين خواهد بود .
( ( 130 ) ) و آن عمارت كردن گور و لحد * نى به سنگست و به چوب و نى لبد
ن 390 5 - ك 140 8
لبد : نمد .
( ( 131 ) ) بلكه خود را در صفا گورى كنى * در منى او كنى دفن منى
ن 390 6 - ك 140 9
در منى او : يعنى خود را ممسوس به نور او نمايى و گور تو در مزار ملكوت و جبروت باشد .
( ( 132 ) ) خاك او گردى و مدفون غمش * تا دمت يابد مددها از دمش
ن 390 7 - ك 140 9
تا دمت : « تا دمد » ، خوب نيست ، كه در بعض نسخ است .
( ( 133 ) ) گور خانه و قبّهها و كنگره * نبود از اصحاب معنى آن سره
ن 390 8 - ك 140 10
آن سره : يعنى اينها نيكو نبود از اهل معنى . زيرا كه نه از اطلس پوشى ، اهل جهل را غبطه است ، و نه از ژنده پوشى ، زندهء معرفت را غبنى و نژندى .
( ( 140 ) ) من برون كردم ز گردن وام نصح * جز سعادت كى بود انجام نص
ن 390 16 - ك 140 15
هامش
( 1 ) مواعظ صدوق ، باب 3 ، ص 57 ، حديث 1 . .