تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
ميّتون : مردگانند ، چه ، اگر عقل معاش دارند ، عقل عقل را ندارند . و اگر جان دارند ، جان جان كه جانان است ندارند . پس جانهايند مرده اندر گور تن
( ( 2537 ) ) هين بگو كه ناطقه جو مىكند * تا به قرنى بعد ما آبى رسد
ن 508 10 - ك 177 29 هين بگو : يعنى نهايت تمجيد عقل را چنين بگو .
( ( 2540 ) ) روزى بىرنج جو و بىحسيب * كز بهشتت آورد جبريل سيب
ن 508 13 - ك 177 30 حسيب : امالهء حساب . مثل مواضع ديگر .
( ( 2541 ) ) بلكه رزقى از خداوند بهشت * بىصداع باغبان بىرنج كشت
ن 508 14 - ك 177 31 از خداوند بهشت : چه ، بايد تمنّا نكرد از خدا جز خدا
( ( 2542 ) ) ز انكه نفع نان در آن نان داد اوست * بدهدت آن نفع بىتوسيط پوست
ن 508 15 - ك 177 31 در آن نان داد : چه ، معطى كمال داراى آن كمال است به نحو اعلى و اتمّ .
( ( 2552 ) ) مدعى گاو نفس آمد فصيح * صد هزاران حجت آرد ناصحيح
ن 509 3 - ك 177 37 فصيح : به حسب ظاهر . ولى به حسب باطن ، الكن . چه ، فصاحتْ نطق بالحق ، بلكه بالحق عن الحق است .
دَر سخن دُر ببايدت سفتن ور نه گنگى به از سخن گفتن
و مىشود به ضاد معجمه بخوانيم [ فضيح ] يعنى رسوا .
( ( 2552 ) ) سوى حوضت آورد بهر وضو * و اندر اندازد ترا در قعر او
ن 509 7 - ك 177 39 قعر او : صحيح ، و قعر جو ناصحيح است .
( ( 2573 ) ) يك دو ميدان در پى عيسى براند * پس به جدّ جدّ عيسى را بخواند
ن 510 3 - ك 178 9 به جدّ جدّ : مىشود هر دو به جيم باشد ، مبالغةً ، مثل جدّ جدّه ، يا از قبيل لبّ لبّ . و مىشود اوّل به حاء مهمله باشد ، يعنى به نهايت جدّ و سعى .