نك : اينك .
جهان نيست شكل هست ذات : يعنى جهان نمودِ بود است چنان كه گذشت كه : « ما عدمهاييم . . . » .
و آن جهانيان : ( به ياء مثناة تحت ) يعنى عالميان .
( ( 801 ) ) اندر آييد اى مسلمانان همه * غير اين عذبى عذاب است آن همه
ن 39 21 - ك 19 10
عذب : گوارا .
اندر آييد و ببينيد اين چنين
سرد گشته آتش گرم مهين
ن ندارد - ك 19 11
مهين : به ضم ميم ، خوار كننده .
( ( 806 ) ) تا چنان شد كان عوانان خلق را * منع مىكردند كآتش در ميا
ن 40 4 - ك 19 17
عوان : فرياد كننده چه عو همچو غو صدا و غوغا باشد .
( ( 812 ) ) آن دهان كژ كرد و از تسخر بخواند * نام احمد را دهانش كژ بماند
ن 40 12 - ك 19 21
تسخر : سخريه و استهزا .
( ( 814 ) ) من تو را افسوس مىكردم ز جهل * من بدم افسوس را منسوب و اهل
ن 40 14 - ك 19 22
افسوس : چنان كه به معنى حسرت آمده ، به معنى هزل و سخريه نيز آمده .
( ( 834 ) ) آتش طبعت اگر غمگين كند * سوزش از امر مليك دين كند
ن 41 13 - ك 19 34
از امر مليك دين : پس در حقيقت ، طبع نكرده ، و صحت سلب دارد .
( ( 836 ) ) چون كه غم بينى تو استغفار كن * غم به امر خالق آمد كار كن
ن 41 15 - ك 19 34
چون كه غم بينى تو استغفار كن : چنان كه عارفى فرمايد كه هر مصيبتى كه پيشت آيد تا توانى شاكر باش و اگر نتوانى راضى باش و اگر نتوانى صابر باش و پايينتر از اين كفر است . يعنى چون در حقيقت از دوست مىرسد شادى كن و بگو :
« بلايى كز حبيب آيد هزارش مرحبا گويم » و گر نتوانى پس هر دو را يعنى مصيبت و نعمت را مثل هم ببين ، چه رضا مقام استواست و گر نتوانى بارى در مقام صبر باش يعنى به كلفت و مشقت خود را بر قبول وادار تا سوزش سازش شود و تقاضاى عشق مقام اول است . پس آتش مىگويد در نظر عاشق حق يا شاهد او من نيستم و اگر هستم بطور بندگى هستم و عبد ، مالكِ هيچ نيست .