بيشتر از سه روز ، و نسلى از ايشان باقى نماند ، و نيست بر روى زمين امروز مسوخى ، و آن چه واقع مىشود بر آنها اسم مسوخ مثل ميمون و خوك و خرس و نحو اينها ، اشباه آن صورند كه خدا بر ايشان غضب كرد . و بدان كه حق ، وقوع مسخ است به حسب تقليب ملكوت انسان به صور حيوانيه مناسبهء اعمال و اخلاق او ، چنان كه از مأثورات است در برازخ اعمال كه : يُحشَرُ الأشرارُ عَلى صُوَرٍ يَحسُنُ عِندَها اَلقِرَدَةُ وَالخَنازيرُ . ( 1 ) و چون مسخ ملكوتى باطن انسان شقى حق بود ، تقليب به اقبح را فرمود . چگونه مسخ نباشد و حال آن كه تقليب به ادنى مسخ بود و در ادنى هم تقليب به كوكب مضيئ چندان معذورى نداشت . لهذا در قياس اولوى بنا را بر صحت اخبار تقليب به زهره و سهيل گذاشته كه اگر تقليب ملكوتى نفس مسخ است ، و لا ريب فيه ، پس خاك و حشيش و زر و نقره و آب و گل شدن چگونه مسخ نباشد ؟ زيرا كه نفس چون بسيار لطيف است بهر چه رو آرد رنگ او بريزد ، بلكه بنا بر اتحاد مُدرِك با مُدرِك كه : « اى برادر تو همين انديشه اى » عين او شود ، چنان كه جاى ديگر فرمايد : « اين به خاك اندر شد و گل خاك شد » .
شرح مثنوى — صفحة 64
مساهمون: مصطفى بروجردى
ص٦٤
( ( 538 ) ) خويشتن را مسخ كردى زين سفول * ز ان وجودى كه بد آن رشك عقول
ن 27 5 - ك 13 26
سفول : پستى .
( ( 541 ) ) آخر آدم زاده اى اى ناخلف * چند پندارى تو پستى را شرف
ن 27 8 - ك 13 28
آخر : با اخر جناس محرف دارد .
( ( 543 ) ) گر جهان پر برف گردد سر به سر * تاب خور بگدازدش با يك نظر
ن 27 10 - ك 13 29
گر جهان پر برف : قال قايل :
و ما الناس فى التمثال الا كثلجة
و أنت بها الماء الذى هو تابع
و لكن يذوب الثلج يرفع حكمه
و يوضع حكم الماء و الامر واقع
( ( 544 ) ) وزر او و صد وزير و صد هزار * نيست گرداند خدا از يك شرار
ن 27 11 - ك 13 29
وزر : ثقل .
در خرابى گنجها پنهان كند
خار را گل جسمها را جان كند
ن ندارد - ك 13 30
خار را گل :
تو ز خارى چمن آرى
تو ز خونى لبن آرى
هامش
( 1 ) قريب به اين مضمون : علم اليقين ج 2 ص 901 . .