فانىاند در حقيقت ، و مشاهد او باشى در صورى كه نمود بودند ، اذعان كنى به آن چه گفتيم .
آن كس كه ز شهر آشنايى است
داند كه متاع ما كجايى است
( ( 2349 ) ) مر ولى را هم ولى شهره كند * هر كه را او خواست با بهره كند
ن 310 20 - ك 115 10
مر ولى را : يعنى ولى را ولى تواند ديد . سنخيت شرط است در مُدرِك و مُدرَك .
( ( 2351 ) ) چون بدزدد دزد بينايى ز كور * هيچ يابد دزد را او در عبور
ن 310 22 - ك 115 11
چون بدزدد : مراد به دزد و سگ ، به حسب تأويل ، نفس امّاره و مسوّله است ، چنان كه بعد از ابيات چند بيابد .
( ( 2354 ) ) يك سگى در كوى بر كور گدا * حمله مىآورد چون شير وغا
ن 311 4 - ك 115 13
وغا : به واو و غين معجمه ، جنگ .
( ( 2359 ) ) گفت او هم از ضرورت اى اسد * از چو من لاغر شكارت چون رسد
ن 311 9 - ك 115 16
گفت او هم : تنظير است . يعنى چنان كه حكيمى گاه ناچار احمقى را تصديق و تعظيم كند ، آن كور هم از ضرورت آن سگ را اسد گويد .
( ( 2360 ) ) گور مىگيرند يارانت به دشت * كور مىجويى تو در كوچه به كيد
ن 311 10 - ك 115 16
گور : اول به گاف فارسى ، و دوم به كاف عربى ، در سه بيت .
( ( 2362 ) ) آن سگ عالم شكار گور كرد * وين سگ بىمايه قصد كور كرد
ن 311 12 - ك 115 17 سگ عالم : نفس است كه بر دست عقل مسلمان شود ، كه او را كلب معلَّم گويند . چنان كه پيغمبر ( ص ) فرمود : شَيطانى أسلَمَ عَلى يَدى ( 1 ) .
( ( 2364 ) ) سگ چو عالم گشت شد چالاك و زهف * سگ چو عارف گشت شد ز اصحاب كهف
ن 311 14 - ك 115 18
زهف : اگر به راء مهمله بخوانيم ، به معنى لطافت است . و اگر به زاء معجمه ، به معنى خفّت و سبكى .
( ( 2368 ) ) نور موسى ديد و موسى را نواخت * خسف قارون كرد قارون را شناخت
ن 311 18 - ك 115 20
هامش
( 1 ) در عوالى اللآلي اين چنين آمده : قال ( ص ) ما منكم احد الَّا و له شيطان فقيل له و أنت يا رسول الله ؟ فقال : و انا و لكن أعانني الله عليه و اسلم . عوالى اللآلي ، ج 4 ، ص 97 . .