چونى زبون : يعنى هر گاه عقلها در دانش تعلقهاى با چند و چون زبون باشند در دانش معيّت قيّوميهء حضرت بىچند و چون چه خواهند بود كه از آن است كه مىفرمايد :
( ( 1183 ) ) جان كل با جان جزء آسيب كرد * جان ازو درّى ستد در جيب كرد
ن 255 20 - ك 97 10
جان كل با جان جزء آسيب كرد : آسيب ، بر خوردن دو چيز به يكديگر است در فارسى ، و بر مطلق آفت به مجاز اطلاق شود .
درّى ستد : مراد ، اشراق او و تخلَّق به اخلاق اوست .
جيب : ( به كسر جيم ) به جهت ضرورت است ، و اصل آن فتح است ، به معنى گريبان جامه است .
( ( 1184 ) ) همچو مريم جان از آن آسيب و جيب * گشت حامل از مسيح دل فريب
ن 255 21 - ك 97 0
همچو مريم جان : يعنى نفس ناطقه كه تعبير از آن به جان جزو شد .
از آن آسيب و جيب : يعنى از آن اتصال بىتكيّف بىقياس .
گشت حامل از مسيح دل فريب : يعنى به مسيح عقل كلَّى ، چنان كه فرمود :
( ( 1185 ) ) آن مسيحى نى كه بر خشك و ترست * آن مسيحى كز مساحت برترست
ن 255 22 - ك 97 11
آن مسيحى نى كه بر خشك و ترست : يعنى جارى در برّ و بحر است به جريان طبيعى بشرى . چه لفظ مسيح ، از « سيح » به معنى جريان آب و از « سياحت » به معنى ضرب فى الارض و مثل اين گرفته شده .
آن مسيحى كز مساحت برترست : چه ، عقل كلَّى از كميّت و چنديّت برون است .
( ( 1186 ) ) پس ز جان جان چو حاصل گشت جان * از چنين جانى شود حامل جهان
ن 256 1 - ك 97 11
پس ز جان جان : كه حيات كلّ جانها به حيات او و حقيقت هر حقيقتى است .
چو حاصل گشت جان : كه عقل كلَّى باشد .
از چنين جانى : كه عقل كلَّى است .
شود حامل جهان : كه چنان كه عقل كلَّى است عقل كلّ است .
( ( 1187 ) ) پس جهان زايد جهان ديگرى * اين حشر را وانمايد محشرى
ن 256 2 - ك 97 12
پس جهان زايد جهان ديگرى : آن چه نشف كرده بايد پس دهد ، و آن چه در بدايات حاصل بوده در نهايات بايد حاصل شود . و آن چه در قوس نزول بوده بايد در قوس صعود باشد . و اين دو قوس متحاذىاند چون دايره .
( ( 1188 ) ) تا قيامت گر بگويم بشمرم * من ز شرح اين قيامت قاصرم
ن 256 3 - ك 97 12