خالى ماندن ارض ، به معنى قوابل است كه ماهيات و مواد باشند . عطلا و عرى و برى شدن از حلى و حلل كمالات اولى و ثانيه و وجود و صفات وجود ، چه وجود - بشراشره - از صقع حضرت واجب الوجود است .
اين زمين و سرد : به عطف ، نه به توصيف .
( ( 1045 ) ) نه سما بينى نه اختر نه وجود * جز خداى واحد حىّ ودود
ن 249 13 - ك 95 19
جز خداى : به بينش او بينى و وجود تو نماند .
( ( 1048 ) ) جامگى او وظيفهء چل امير * ده يكى قدرش نديدى صد وزير
ن 249 17 - ك 95 21
جامگى : ( به جيم و گاف فارسى ) ، وظيفه و مواجب .
( ( 1050 ) ) روح او با روح شد در اصل خويش * پيش از اين تن بود هم پيوند و خويش
ن 249 19 - ك 95 22 روح او : اقتباس است از حديث شريف كه اَلارواحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَما تَعارَفَ مِنهَا اِئتَلَفَ وَما تَناكَرَ مِنها اِختَلَفَ ( 1 ) . خويش : اول به معنى خود ، دوم به معنى خويشاوند . پس ايطاء نباشد .
( ( 1051 ) ) كار آن دارد كه پيش از تن بُدست * بگذر از اينها كه نو حادث شده است
ن 249 20 - ك 95 23
كار آن دارد كه پيش از تن بدست : مخففِ بوده است . اشارت است به سرّ قدر ، يعنى ما علمه الله من كل عين ثابت فى الازل مما انطبع فيها من احوالها التي عليها يظهر فيما لا يزال . و قد قيل : من اطلع على سرّ القدر استراح من الكدّ و التعب فى الدنيا .
( ( 1052 ) ) كار عارف راست كو نه احول است * چشم او بر كشتهاى اول است
ن 249 21 - ك 95 23
نه احول است : خواجهء انصارى فرمايد : همه از انجام ترسند و عبد الله از آغاز
( ( 1054 ) ) آن چه آبستن است شب جز آن نزاد * حيلها و مكرها با دست باد
ن 250 1 - ك 95 24 آن چه آبستن است شب : سكون نون و سين از باب سكتهء مليح است . و شب ، اعم است از معنوى - كه باطن ليلة القدر است ، و آن سلسلهء طوليهء نزوليه است كه در آن تقدير اشياء مىشود چنان كه باطن يوم القيامة سلسلهء طوليهء عروجيّه است كه در آن اشياء به غايات مىرسند - و از شب ظاهرى . حيلها : اقتناص است از حديث شريف كه : إنَّ ابنَ آدَمَ وَإنِ اشتَدَّت طَلَبَتُه و وَعَظُمَت حيلَتُه وَقَوَيَت مَكيدَتُه ما تَيَسَّر لَه أكثَرُ مِمّا سُمِّىَ لَه فى الذِّكرِ الحَكيمِ ( 2 ) .
هامش
( 1 ) عوالى اللآلي ، ج 1 ، ص 288 . .
( 2 ) نهج البلاغة كلمات قصار شمارهء 258 با اندك اختلاف . .