هستى مجازى كردى ، در صنع ، صانع ديدى و از مهابت تجلَّى دست و پايش خشك گشتى ز احتيال : يعنى باز گشتى از حيله ورى .
( ( 795 ) ) كى حجاب چشم آن فردند خلق * چشم خود را كور و كژ كردند خلق
ن 238 2 - ك 91 31
آن فردند : وحيد عهد ، پيغمبر زمان مراد است از « فرد » اينجا .
چشم خود را : چشم باطن مراد است . و روح را همهء مشاعر در خود است و همه در موضع واحدند . پس آن چشم ، گوش است و غيره . اين است كه موصوف فرموده آن چشم را به كرى ، نيز .
( ( 798 ) ) گر شود بيمار دشمن با طبيب * ور كند كودك عداوت با اديب
ن 238 5 - ك 91 33
اديب : مؤدِّب و معلِّم .
( ( 802 ) ) گر تو را حق آفريند زشت رو * تو مشو هم زشت رو هم زشت خو
ن 238 9 - ك 91 35
زشت رو : به نظرِ جاهل .
تو مشو هم زشت رو : يعنى ترش رو . يا معتقد مشو زشت رويى را . و اين مثل جَعَلَ به معنى اِعتَقَدَ است ، در عربى .
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
مصرع : « ابروى تو گر راست بدى كج بودى . »
( ( 811 ) ) انبيا را واسطه ز ان كرد حق * تا پديد آيد حسدها در فلق
ن 238 18 - ك 91 39
فلق : شكافتن
( ( 812 ) ) ز آنك كس را از خدا عارى نبود * حاسد حق هيچ ديّارى نبود
ن 238 19 - ك 91 40
عارى نبود : « ياء » حرف تنكير ، و عارف است كه معروف است و مىشود كه عارى ، عرى باشد ، و ادقّ خواهد بود . يعنى چون كسى را از خدا قلب عاريى نيست - كه خدا مقوّم هر قلبى است ، و باطن ذات اوست - پس كسى با او حسد ندارد ، كه حسد با مثل است و با ثانى در وجود نه با باطن ذات .
وجه ديگر به حسب لفظ آن كه عرى مراد باشد از عارى ، چه مشتق به معنى مبدأ اشتقاق ، بسيار آيد . بلكه در موضع خود مقرّر است كه در مشتقّ ، ذات معتبر نيست .
( ( 816 ) ) هر كه را خوى نكو باشد بدست * هر كسى كو شيشهء دل ناشكست
ن 239 1 - ك 91 42
نكو باشد بدست : راسته تر است از « براست » به « راء » كه در بسيارى از نسخ است ، از رستن .