عَرضى كرد ، سطح شد . و آن سطح سير عمقى كرد ، جسم شد . و جسم فلكى به سير افتاد ، اين همه اشياء گوناگون پيدا شد .
( ( 195 ) ) بحر كف پيش آورد سدى كند * جر كند وز بعد جر مدّى كند
ن 210 6 - ك 82 14
بحر كف پيش آورد سدى كند : « كف » ، عالم صورت است .
جر كند : « جر » ، كشيدن است و مراد - اينجا - سلسلهء طوليهء نزوليه است از بحر وجود منبسط و مراد به « مدّ » سلسلهء طوليهء صعوديه است از اين بحر ، و اين را در لباس بحر معارف خود و جر و مدّ بيان و دم در كشيدن آورده .
( ( 209 ) ) گفت پالانش فرو نِه پيش پيش * داروى منبل بنه بر پشت ريش
ن 210 21 - ك 82 22
منبل : ( به فتح اول و سيّم ) ، و منبل : دارو . گويند گياهى است كه در جراحتها به كار برند .
( ( 219 ) ) رفت خادم جانب او باش چند * كرد بر اندرز صوفى ريشخند
ن 211 9 - ك 82 30
اندرز : ( به وزنِ بر فرض ) : پند و وصيّت . بيت :
همه اندرز من به تو اين است
كه تو طفلى و خانه رنگين است
( ( 222 ) ) گفت : لا حول اين چسان ماليخولياست * اى عجب آن خادم مشفق كجاست
ن 211 12 - ك 83 1
ماليخوليا : مرضى است كه موجب خوف و بد دلى و فكر فاسد است ، و اين لفظ يونانى است . و ترجمهء آن : « خلط اسود » . و تسميهء اين ناخوشى به اين اسم ، تسميهء مسبّب است به اسم سبب .
( ( 227 ) ) من نكردم با وى الَّا لطف و لين * او چرا با من كند بر عكس كين ؟
ن 211 17 - ك 83 3
لين : ملايمت .
( ( 233 ) ) باز گفتى حزم سوء الظن توست * هر كه بد ظن نيست كه ماند درست
ن 212 1 - ك 83 6
حزم : احتياط . گاه در اين معنى حديث نقل مىكنند كه : اَلحَزمُ سُوُءُ الظَّنِ .
( ( 235 ) ) آن خر مسكين ميان خاك و سنگ * كژ شده پالان دريده پالهنگ
ن 212 3 - ك 83 7
پالهنگ : دوالى باشد كه در كنار لگام بسته باشند .
( ( 240 ) ) پس به پهلو گشت آن شب تا سحر * آن خر بىچاره از جوع البقر
ن 212 8 - ك 83 7
جوع البقر : به يونانى « بوليموس » گويند . و آن مرضى است كه عارض انسان مىشود كه اعضا جوع دارند و مشتاق به غذااند و معده كاره است چه سوء مزاجى عارض خمِ معده مىشود . و چون