ن 98 22 - ك 41 20 بىجهت آن ذات جان روشن است : چه جان روح الله است قال تعالى : * ( « وَنَفَخْتُ فِيه مِنْ رُوحِي » 15 : 29 ( 1 ) پس انسان به تن افتاده در جهت سفلى است و در زمان مخصوص و مورّخ به تاريخ معين و غير اين از حدود و مضايق ، و اما به روح مجرد و منزه است از جهات و احياز و اوقات ، عوض جهت و مكان در جبروت است كه روح مجرد بالفعل جبروتى بل لاهوتى است و عوض زمان در دهر است كه وعاى ثابتات و مفارقات از مواد است ، بلكه نسبت ثابت به ثابت سرمه است چنان كه اساطين حكمت فرمودهاند .
ن ندارد - ك 41 21 از وجود و از عدم گر بگذرى : اين نه حقيقت وجود است كه بايد طالب او بود و اين نه عدمى است كه فرموده : « از وجودم مىگريزم در عدم » ، اين وجود ، وجدان جزييات دنياست و اين عدم ، فقدان آنهاست و در حقيقت همان است كه فرمود : كه همينى در غم و شادى و بس . كما قال الله تعالى : * ( « لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَلا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ » 57 : 23 ( 2 ) و چون فرمود : از حيات جاودانى : بر و ثمر خورى : مناسب شد به باران ، پس فرمود روز باران راه رو بايد برود و جايى اقامت نكند تا به شب قدر وصال ، و مراد به بارانِ ربّ واردات قلبيه و فيوض معارف الهيه است كه بر زمين دل مىريزد و اشجار و اثمار مىرويد .