خود در مقدمهاش بر اعجاز القرآن باقلانى نقل مىكند كه برخى از متعصّبان نشر كتاب باقلانى را خوش نداشتهاند . او مىگويد :
فردى كه به درستى گفتارش اطمينان دارم برايم نقل كرد كه يكى از مؤسسههاى انتشاراتى با يكى از بزرگان دربارهء چاپ اين كتاب با تحقيق من مشورت كرد و وى در پاسخ چنين نوشت : « من چاپ كتاب اعجاز القرآن باقلانى را توصيه نمىكنم ؛ زيرا اين كتاب ارزشمندترين كتاب در اين موضوع نيست » . هنگامى كه من صاحب اين نظريه عجيب را ديدم طنين اين هماورد طلبى را با گوشهايش آشنا ساختم كه « [ اگر راست مىگويى ] حداقل يك كتاب به من معرفى كن كه در زمينهء اعجاز قرآن نوشته شده و از كتاب باقلانى ارزشمندتر است » . اما او در پاسخ متحيّر ماند و پاسخ درستى نداد . « 27 »
من نيز زمانى كه اين نظريه را خواندم گفتم : خداوند ابن حزم را بيامرزد و ما را نيز بيامرزد ، اگر كه حيات ما اين قدر عقيم است و نمىتواند در موضوع اعجاز يا در هر موضوع ديگرى جز آن چيزى را بشناسد و بداند كه گويندهاى ده قرن پيش گفته است ! اكنون ما از همان نقطهاى آغاز مىكنيم كه گذشتگان كار را در آنجا به پايان بردهاند ، و ميراثى را كه از آنان بر جاى مانده است نشانههايى بر راه خود مىدانيم و نه از ارزش آنها مىكاهيم و نه منزلت صاحبان آنها را پايين مىآوريم ، بلكه در هر يك از آثار گذشتگان حاصل تلاش يك عصر ، مقدار توانايى يك دوران ، سطح فرهنگى يك محيط خاص و علاوه بر اين مقتضيات انكار ناپذير تقدّم زمانى و سنّت حيات را مىبينيم .
ما نيز مىگذريم و ناگفتههايى براى نسلهاى پس از خود مىگذاريم ؛ اين در هميشه باز است و هيچكس نمىتواند مدّعى شود آن را بسته است ، اين زمينه گسترده است و لحظه به لحظه از تازههايى استقبال مىكند كه ديرى نپاييده در رديف كهنه شدهها قرار مىگيرد ، بىآنكه حيات بشرى اين ادّعا را از كسى بپذيرد كه در اين باب سخن آخر را گفته است .
در گذشتهء دور ، جاحظ در اهداى كتاب خود به فتح بن خاقان چنين ادّعايى را بر زبان آورد ، و پس از او نيز باقلانى ، جرجانى ، ابن حزم ، علوى و بقاعى ، هر كدام در زمان خود چنين ادّعايى كردند ، اما ديرى نپاييد كه آنچه گفته بودند نسخ شد .
هامش
( 27 ) باقلانى ، اعجاز القرآن ، مقدمه ، ص 6 ، 7 .