و همچنين حكايت گفت پدرم ، مرا گفت : از جدّم شنيدم كه شبى در خواب ديدم كه آب از چاه مىكشيدم ، چون دلو برآمد ، دو ماهى يافتم ، يكى بزرگ و يكى كوچك ، و من در آن وقت در ديه « جوزدان » متوطّن مىبودم ، و در مزرعهاى از مزارع آنجا دو برزگر داشتم ، بامداد روز به ابو الطيّب رسيدم ، خواب را با او تقرير كرده ، جواب تعبير ، التماس رفت .
گفت : « تو را دو مزدورند ، و عمل و كار ميان ايشان در مقام فوت و محلّ اهمال ، و به زودى پيش تو رغبت نمايند به قصد رفع نزاع ، و قطع خصومت ميان ايشان ، زنهار تا سخن ايشان در محلّ قبول نيارد ؛ چراكه قسمت و قطع آن معامله ، سبب ضررى عظيم گردد تو را » .
همان لحظه چون به خانه متوجّه گشتم ، ايشان را هر دو بر در خانه ، در عين خصومت ، گرفتار ديدم ، و مرا حكم ساخته ، گفتند : « ما جهت دفع تنازع و رفع تداعى كه ميان ما واقع است ، به خدمت آمدهايم تا كار ما به فيصل رسانيده ، حقّ هريك به موقع در آرى » .
گفتم : « احسنتما ! مرا اتّفاق نيك ، از قضاى بد ، معزول گردانيده است » .
و همچنين نقل است از معتمدى كه شبى خوابى ديدم كه از دهشت و خوف آن در ورطهء حيرت فروماندم ، و در لجّهء عرق ، غرق گشتم ، چنانكه مجال حركت و قوّت بيدارى نماندم ، و از حيا زبان استفنا قوّت نطق نداشت ، مدهوش و حيران ، و بىهوش و سرگردان ، عنان توجّه به خانهء ابو الطيّب فروگذاشتم .
همينكه نظر او بر من افتاد ، گفت : « مقصود تو ؟ » .
گفتم : « تعبير خوابى كه شرم و خجالت از عرض آن مرا منع مىنمايد » .
گفت : « كماهى بگويم ؟ » .
گفتم : « فرمان ، تو را باشد » .
گفت : « تو در خواب چنان ديدى كه گوييا با مادر خود مجامعت مىكردى ، و هيچ باك نيست ، بايد كه در احسان و مبرّت با او اطناب فزايد ، و از عقوق و تقصير در حقوق ، اجتناب نمايد ، و به حسب قدرت و طاقت شرائط ، خدمت به تقديم رساند ، و وظائف و مراسم نعمت به جانب او » .
و همچنين روزى در مجلس عالى علاء الدّوله ذكر فضيلت و غرايب خواص او از اين
محاسن اصفهان ( فارسى ) — صفحة 105
مساهمون: مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى
ص١٠٥