و آخرين را ، به يك لفظ مىخوانم و به يك چشم زدن همهء عالم و عالميان را بر خود جلوه مىكنم و در مىيابم ، چه به حكم سرايت آن جمعيت در هر ذرهاى از من در هر لفظ من ، مجموع ألفاظ و در هر لحظه من همگى الحاظ ، ثابت و حاصل مىباشد ، و چون ازمنه و امكنه توابع و جزئيات آن حضرت جمعيّت و كلَّيت اويند ، و هر ذرهاى از من بدان حضرت تحقّق يافته است ، لا جرم در هر لمحه اى و خطوه اى كه از من صدور يابد ، مجموع ازمنه و امكنه ، مندرج و ثابت باشد ، تا در لمحه اى و لفظه اى همهء علوم و عالميان را مىبينم و مىگويم .
و أسمع اصوات الدّعاة و سائر
اللَّغات بوقت دون مقدار لمحة « 1 »
و در زمانى كه مقدار او كم از مقدار چشم بر هم زدني باشد ، آواز همهء خوانندگان و جميع لغتها را مىشنوم و مقصود همه را از آن آوازها و لغتها فهم مىكنم ، چه همهء لغتها به نزد من يكسان است ، و همه آوازهاى دور و نزديك پيش من حاضر است .
و احضر ما قد عزّ للبعد حمله
و لم يرتدد طرفي إليّ بغمضة
و حاضر مىگردانم در حالى و زمانى كه حدقهء ديدهء من به يك فرو خوابانيدن و بر هم نهادن چشم برنگردد ، هر چيزى را كه حمل و ثقل آن في نفس الأمر از غايت ثقل آن و دورى مسافت نايافت و دشوار مىباشد ، يعنى چون به حكم تحقّق هر ذرهاى از من به حقيقت آن جمعيّت زمان و مكان محكوم و محاط منند ، پس اگر چيزى كه به نسبت با محكومان زمان و مكان ، اظهار آن ممتنع نمايد ، پيش من سخت آسان باشد ، چنان كه نقل عرش بلقيس در كم از لمحه اى با بعد مسافت ، خواه ناقل جبرئيل باش گو و خواه آصف بن برخيا .
و انشق أرواح الجنان و عرف ما
يصافح أذيال الرّياح بنسمة « 2 »
و به يك بوييدن ، استنشاق مىكنم به حكم آن سرايت جمعيّت ، مجموع
هامش
« 1 » الدّعاة جمع الداع : المؤذن او الذي يدعو الى اعتناق دين أو مذهب او غيرهما .
« 2 » العرف : الرائحة الطَّيبة . يصافح : اى يضع صفح كفّه ، اى وجهها في صفح كفّه كما يفعل عند التسليم .