ذكر الورق و أراد الغصن ، بطريق اطلاق اللازم على الملزوم . و شدت من الشدو و هو انشاد الشعر .
و ينعم طرفي ان روته عشيّة
لإنسانه عنها بروق و اهدت « 1 »
و خوش عيش شود چشم من أعنى روشنايى ، چون روايت مىكند ذكر حضرت معشوق را در شبانگاهى برقها كه بجهد و روشنايى دهد ، و هديه مىآورد مر اين ذكر مذكور را آن برقها ، از آن حضرت به سوى مردم چشم من . يعنى : مردم چشم به آن برقها روشن شود ، و به آن روشنايى مر آن حضرت را در آن بروق مشاهده مىكند ، و به آن مشاهده متنعّم مىگردد ، و به سبب آن كه غالبا برق شبانگاه جهد ، و كبوتر در چاشتگاه نوحه به حدّ كند ، لا جرم غناى كبوتر را به چاشتگاه ، و بروق را به شبانگاه اضافت كرد .
و يمنحه ذوقي و لمسي اكؤس
الشراب إذا ليلا عليّ أديرت
و كأسات شراب و اقداح و اكواب شربتهاى ناب مر حسّ ذوق و لمس مرا ، ياد حضرت معشوق عطا مىدهند ، چون در شب گردانيده شوند بر من آن اقداح و كأسات . يعنى : در هر قدح شربتى كه مىخورم ، حسّ ذوق و لمس من از آن ياد حضرت معشوق « 2 » مىيابند ، و حضرت او را در آن شربت مشاهده و ادراك مىكنند .
و يوحيه قلبي للجوانح باطنا
به ظاهر ما رسل الجوارح أدّت « 3 »
و دل من مىرساند ذكر حضرت معشوق را به قواى باطن من در حال بطون ايشان ، به واسطهء ظاهر آن چه رسولان جوارح و اعضا به دل من مىرسانند ، يعنى از محسوسات آن چه ظاهر اعضا و جوارح به دل من مىرسانند ، دل من در آن محسوسات و آثار ظاهر ايشان حضرت معشوق را مشاهده مىكند ، و قواى باطنى
هامش
« 1 » انسان العين : بؤبؤها .
« 2 » . . . ياد حضرت معشوق مىباشد - م .
« 3 » الجوانح : الصّلوع . الجوارح : الأعضاء ، الواحدة جارحة . ادّت : أوصلت .