پس مىگويد كه : من باز به مقام سلوك از جهت رفع آن حجب به تهذيب نفس مشغول گشته باشم .
و جردت في التّجريد عزمي تزهّدا
و آثرت في نسكي استجابة دعوتي
و مجرّد و يكتا كرده باشم در وقت تحقّق به مقام تجريد كه قطع علايق است ، مر عزم توجه خود را از تطلَّع به چيزى جز حضرت معشوق ، از جهت زاهدى نمودن و ترك جملهء اغيار كردن ، و به حقيقت مقام زهد حقيقى تحقق يافتن و اختيار كرده باشم نيز در عبادتى كه از من صادر مىشود آن كه دعاهاى من مستجاب باشد ، و همّتهاى من مؤثّر .
يعنى : نظرم در آن عبادت بر حصول اين حال و تأثير همّت بوده باشد ، و اين از اوايل مقام معرفت است . پس مىگويد ، كه به اول درجات مقام معرفت باز گشته باشم .
متى حلت عن قولى أنا هي أو أقل
و حاشا لمثلي إنّها في حلَّت « 1 »
التزام اين جمله نقايص كرده باشم هر گاه كه بر گردم از اين سخن كه من حضرت معشوقم ، يا بگويم كه حضرت ذات او در من حلول كرد ، و دور از مثل منى از اولياى محقق كه به حلول قائل باشد . پس اين بيت شرط آن جزاها است كه در اين نه بيت گذشته بر آن سوگند خورده است ، و جزا را بر شرط تقديم كرده .
و لست على غيب أحيلك لا و لا
على مستحيل موجب سلب حيلتي « 2 »
و نيستم آن كه در تقرير و تحقيق اين مطلب ، تو را بر غيب حوالت مىكنم ، اعني به طريق تقليد ، و ايمان تو را بر قبول آن الزام مىكنم ، بلكه نه چنين است ، و نه نيز تو را بر امرى محال حوالت مىكنم كه مستلزم عدم حيلهء من باشد در تقرير و تحقيق آن ، و از اقامت حجّت و برهان بر آن عاجز باشم ، و به آن سبب از
هامش
« 1 » حلَّت : تغيرت . و حاشا هداها - خ ل .
« 2 » احيلك : اصرفك .