و گاهى يكى از آن مظاهر نام كرده و خوانده شد « عزّه » كه به نزد « كثيّر » عزيز و گرامى بود ، و حضرت معشوق عزيزتر است و بلندتر و بزرگوارتر از آن كه خوبى حقيقى او به خوبى اين مظاهر ماند ، يا به اين مظاهر مقيّد شود .
و لسن سواها لا و لا كنّ غيرها
و ما ان لها في حسنها من شريكة
و نيستند اين مظاهر حسن و معشوقى كه اين زمان هستند جز حضرت معشوق حقيقى ، و نه نيز آن مظاهر كه بودند پيش از اين غير او بودند ، كه چيزى از اينها اگر غير بودندى ، گمان افتادى كه حضرت معشوق را در حسن شريكي و همتايى هست و آن حضرت را در حسن هيچ شريك و همتا نيست ، چه حسن يكى است و آن جز حضرت او را نيست ، و اين همه فروع و جزئيّات و اشعّهء اويند .
كذاك به حكم الاتّحاد بحسنها
كما لي بدت في غيرها و تزيّت
الباء في قوله : بحسنها ، متعلق ببدت .
پس مىگويد : همچنين به حكم يگانگى و يگانه شدن من با حضرت معشوق ، چنان كه او به حسن خودش بر من پيدا شد در هيأتي و صورتى ، بعضى آن را غير مىخوانند و بدان هيأت برآمد و بدان متلبّس گشت .
بدوت لها في كلّ صب متيّم
بأيّ بديع حسنه بأيّة « 1 »
من نيز به روى پيدا شدم در صورت هر عاشقى سرگشته به هر معشوقى كامل الحسن و بديع الجمال ، از مردان و از زنان .
تقدير هذين البيتين و حاصله ، انّ المجموع جملة فعليّة ، أولها في التقدير : بدوت لها و قوله : كمالى بدت ، صفة لمصدر بدوت ، و ما في كما مصدريّة ، أي بدوت لها بدوا ، كبدوها لي في غيرها ، و كذاك به حكم الاتّحاد متعلق ايضا بقوله : بدوت ، و ذاك إشارة إلى معنى البيت الذي قبله ، و هو قوله : و لسن سواها ، و هو معنى الاتحاد .
يعنى : چون منشأ جملهء تعيّنات و اضافات وجودى اين حضرت جمعيّت است
هامش
« 1 » المتيم : الذي استعبده الهوى . و قوله : بأيّة : اكتفاه ، و المراد بديع حسنها .