و اطلاق وجود را به كثرت و انحراف ، ملوّث و مقيّد نگردانم ، نه آن كه من عشق او را به واسطهء جبلَّت و خلقيّت كه ظهور است در مراتب ، به خود جذب كردهام و به سمع و بصر آن را به خود كشيده ، چنان كه بيتى به پارسى در اين معنى پيش از اين گفته شده است :
ز اول كه ز هر دو كون آثار نبود
بر لوح وجود نقش اغيار نبود
معشوقه و عشق و ما به هم مىبوديم
در گوشهء خلوتى كه ديّار نبود
و از آن حضرت غيب متنازلا در هر مرتبه اى كه مرا ظهورى و تعيّنى حاصل مىآمد ، عشق با من همراه بود ، بلكه آن ظهور و تعيّنم خود به واسطهء عشق بود .
فنلت هواها لا بسمع و ناظر
و لا باكتساب و اجتلاب جبلَّة « 1 »
پس دريافتم عشق حضرت معشوق را ، نه به آلت گوش و چشم و نه نيز به كسب كردن و وساطت امرى وجودى روحا و مثالا و حسّا با استعدادى جزئى وجودى ، و نه نيز عشق را جلب كردهام به جبلَّتى خوب و واسطهء صورتى زيبا ، و آن چه در اول قصيده گفتم كه « سقتني حميّا الحبّ راحة مقلتي » مرادم آن بود كه تعلق عشق من به ظهور معشوق در مرتبهء حسّ و سرايت جمال او در صور حسّى به واسطهء نظر ظاهر حسّى بود به حكم « لا يدرك الشيء بغيره من حيث ما يغايره » نه آن كه اصل عشق و تعلَّق ذاتى من به حضرت معشوق به آن نظر موقوف بود ، تا به آن نظر جذب عشق كرد مىبخود ، بلكه من الأزل إلى الأبد ، عاشق بودم و هستم .
و همت بها في عالم الأمر حيث لا
ظهور و كانت نشوتي قبل نشأتي « 2 »
و شيفته و حيران بودم به حضرت معشوق در عالم امر كه عالم أرواح است ، آن جا كه هنوز هيچ ظهورى نبود عالم مثال و حسّ را ، و مستى من از عشق پيش از
هامش
« 1 » في بعض النسخ : « فنلت ولاها . . . » : نصرتها . الجبلَّة : الخلقة و الطبيعة .
« 2 » نشوتى : سكرتى . نشأتى : موطنى . قبل نشأتى ، اى قبل تحقّقى بالوجود الخلقي .